تبليغاتX
کاکائو
شیرین و تلخ ....
            

                    

چند وقتی است که ناگهان عطش نوشتن تمام وجودم را پر می کند. به اولین قلمی که می بینم، دست می برم و بر اولین کاغذی که می شود، می نویسم. در تمام این نوشته ها، پیش از هر چیز به خودم یادآوری می کنم که "باز هم عطش نوشتن دارم". انگار باید تاکید کنم که این نوشتن تنها به قصد فرونشاندن عطشی است، نه گفتن .. نوشتن حرف خاصی. عطشم مثل عطش تشنه به آب است. تشنه، آب را به خواستن نمی نوشد، به نیاز می خورد. جرعه هایش را نمی فهمد. نمی فهد آبی که می نوشد بویناک است یا مزه دار؛ تمیز است یا آلوده؛ .. . نوشته هایم را هم دوباره نمی خوانم. نمی خواهم بخوانمشان.

عطشم جدید نیست. هرچند زمانی است، نه کوتاه، که به سراغم نیامده بود. ولی آن زمان هم که بود، هیچ وقت این قدر شدید نبود. پیش خودم فکر می کنم این بار این عطش می سوزانتم. شاید باید تا نسوخته ام، هدایتش کنم. به چه سویی، نمی دانم. شاید داستان، شاید خاطره، شاید هم مقاله و یا حتی وبلاگ نویسی. مثل عطشی که به شنیدن موسیقی پیدا کرده ام. این را تا حدی کنترل کرده ام. مثلا شش و هشت گوش نمی کنم ( نه که بد باشد، ولی شش و هشت، عطش را فرو نمی نشاند اصلا) ، از موسیقی متال که به ندرت راضی می شوم و .. .

 

بگذریم ..

 

پ ن : به آخر پست که رسیدم، فکرم بازیگوشی کرد و این ور و آن ور پرید. وقتی هم که برگشت، رشته کلامم بود که در رفت! این بود که شد : بگذریم!

 

پ ن ۲ : بر خلاف پست قبل، عنوان این پست هیچ ربطی به هیچ فیلمی ندارد (به خصوص آن فیلم با بازی بهرام رادان و شهرام حقیقت دوست!!!)

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385   توسط کاکائو  | 

       

          

هنوز هم روز و شب از پی هم در رفت و آمد هستند. هنوز هم روز با طلوع خورشید آغاز می شه و شب با غروب خورشید به دنبالش می آد (شاید هم برعکس! احتمالا برعکس! از قدیم گفتن "پایان شب سیه، سفید است"). هنوز هم همه ی امور دنیا داره اون جور که باید پیش می ره. بچه هایی به دنیا می آن، آدمایی از دنیا می رن، جنگ می شه، آتش بس می شه، یکی دیر سر کلاس می رسه، یکی عاشق می شه، یکی وام می گیره (چه چند میلیون تومان واسه خرید خونه و ماشین و زدن به فلان زخم زندگی با سود و بالا و اقساط کمرشکن، چه چند میلیارد دلار قرض الحسنه بلاعوض!)، یکی فیلم می سازه، یکی ...... منم .. من هم نفس می کشم! زندگی می کنم. گاهی خوبم، گاهی بد. گاهی .. نمی خوام آسمون و ریسمون به هم ببافم. زندگی می کنم دیگه!

روز و شبام معمولین. حتی از این نظر هم که یه شب خوب و یه شب بدن طبیعین.

نمی دونم منظورمو می رسونم یا نه. به اینجا رسیدم که زندگی همینه دیگه. سخته و آسونه (یا بر عکس!)، خوبه و بده (شایدم برعکس!) .. نمی دونم چطور بگم، هر چی توی زندگی هست، همین هاست که ما می بینیم دیگه. حتی اینکه گاهی از زندگی غرغر می کنیم هم جزو زندگیه.

الان نمی خوام غرغر کنم. حتی نمی خوام تعریف کنم. بیشتر هفته رو توی شهر دوغ و ماست می گذرونم. تو یه خونه دانشجویی، با یه هم خونه ای 100 کیلویی که هفته ایی یک ساعت هم نمی بینمش و یه هم خونه ایی دیگه که .. خوبه. با هم کنار اومدیم. خونه کوچیکه. 2 تا اتاق داره که یه حیاط خلوت به هم وصلشون می کنه. توی این حیاط خلوت هم دستشویی و حمام و آشپزخونه کنار هم ردیف شدن. کنار خونه یه صافکاریه؛ صاحبخونه است. آدم بدی نیست. از در کوچیک خونه که وارد می شیم، بعد از گذشتن از یه راهرو طولانی می رسیم به اتاق اول. از اتاق اول هم که یه در به حیاط خلوت باز می شه و .. اتاق دوم. هردومون بیشتر اوقات توی این اتاق دوم هستیم.

بگذریم .. همین هفته های اول خونه دانشجویی، اونقدر ماجرا داشته که اگه شروع کنم به گفتن، فرصت نکنم به هیچ کار دیگه ای برسم. درسها بد نیست. سخت هستن، ولی می شه از پسشون بر اومد. خوندن می خواد. بدیش اینجاست که همه درسها تمرین و تحقیق و پروژه و کوئیز دارن و به هر کدوم برسی، از بقیه جا می مونی. هفته گذشته از این وضع کلافه بودم، ولی الان اوضاع بهتره. شاید در واقع حال خودم بهتره. امیدوارم بد نشه!

هر هفته، پنجشنبه ها بعدازظهر برمی گردم خونه. خونه خودمونو می گم. شهر خودم. صبح های یکشنبه (مثل فردا) هم بر می گردم ماست آباد ( شایدم دوغ آباد! این اسمها الان به ذهنم رسید!). وقتی می آم، به شوق بودن کنار خانواده، به گرمی دیدار یه دوست، به لذت کمی استراحت، راه رو دوست دارم. توی راه بودن رو دوست دارم. اذیتم نمی کنه. شادم. ولی وقت برگشتن .. ترجیح می دم یه سر بخوابم! هرچند توی راه خوابم هم نمی بره. این دو سه ساعت فاصله، شده یه زمانی واسه خودم و فکرهام. خوبه. جزو زندگیم شده!

 

دیگه اینکه .. هیچی .. زندگی می کنم دیگه!

 

پ ن : این پست رو یک هفته پیش نوشتم. به علت عدم دسترسی به اینترنت، با یک هفته تاخیر ارسال شد (این رو برای یادآوری به خودم گفتم!!!)

 

پ ن ۲ : عنوان این پست شعار نیست. اسم یه فیلمه اثر فدریکو فلینی!

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385   توسط کاکائو  | 

          

           

نوشتن .. نوشتن .. نوشتن ..

چه بنویسم؟! دلم نوشتن می خواهد و دستم نوشتن نمی تواند. از چه بنویسم؟! از نوشتن و ننوشتن؟! از نوشتن نوشتن، سخت است و از ننوشتن نوشتن، سخت تر!

چه کسی بود که می گفت: "سکوت سرشار از ناگفته هاست"؟! یادم نیست! ولی یادم هست که شاندل می گفت : "حرفهایی هست که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند .. حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند".

اما حرف های من نه بزرگند نه ماورایی (خوب و بدش را نمی دانم!). ساده اند و سخت .. مثل خودم! گفتن هم ابتذال نیست؛ که اگر باشد، چقدر ما انسان ها مبتذلیم!

کاغذ سفید، از ننوشتن سفید است و سکوت حاصل نگفتن. چه می شد اگر می شد سکوت را نوشت! شاید این گونه:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1385   توسط کاکائو  |