تبليغاتX
کاکائو
شیرین و تلخ ....
        

                

نشسته بودم و برای خودم فیلم می دیدم. نمی دونم چطور شد که ناگهان از عالم فیلم بیرون اومدم و یاد "لاله و لادن" افتادم. آره، همون خواهران دوقلوی به هم چسبیده ایرانی. فیلم، ایرانی نبود؛ پس اسمی هم از لاله و لادن توش نبود که منو یادشون بندازه. صحنه ای هم نداشت که به موضوع اونها ربط داشته باشه. این یاد کردن از کجا اومد رو نمی دونم. به هر حال دلم گرفت. به "گ" SMS دادم: "یاد لاله و لادن افتادم. یادته؟! چه فراموشکاریم!". جواب داد: "ا .. پارسالم بهم همینو گفتی"! یادم نیومد که پارسال هم .. ولی "گ" مطمئن بود. بگذریم ..

اومدم پای اینترنت پی دو تا تحقیق و اینها. یادشون دوباره اومد. گفتم بذار یه سرچ رو نامشون بکنم : نتیجه توی گوگل حدود 700 صفحه بود! خوندم و بغض کردم .. همین.

روز عملشون یادم نمی ره. .. الان هم نمی تونم ازش بگم. مطلب زیر رو از سایت ویکیپدیا اینجا می گذارم:

"لاله و لادن در شهر فیروزآباد در استان فارس از پدر و مادری به نام دادالله و مریم بیژنی متولد شدند. پدر و مادر آن دو کشاورز و اهل روستای لهراسب بودند. آنان پس از تولد لاله و لادن آنان را رها کردند.

دکتر علیرضا صفاییان لاله و لادن را در سال ۱۳۵۴ به فرزندی پذیرفت.

لاله و لادن بيژني بر اثر عوارض بعد از عمل جراحي درگذشتند. شايد وقتي در روز 17 تيرماه سالِ 1383 شكست عمل جداسازي دوقلوهاي به‌هم‌چسبيدة ايراني در صدر اخبار كشور و جهان قرار گرفت،

از ابتدا... «ما دو انسان كاملاً جدا از هم هستيم كه به يكديگر چسبيده‌ايم. ما ديدگاه‌هاي متفاوت و شيوة زندگي متفاوتي داريم.» لادن كه اين جمله‌ها را در روزهاي پيش از عمل جداسازي به خبرنگاران مي‌گويد، بلافاصله بعد از جدا شدن از خواهر خود جان مي‌سپارد و لاله نيز ساعتي بعد جان خود را از دست مي‌دهد. روز دهم دي سال 1352 هجري شمسي، در روستاي لهراسب شهرستان فيروزآباد فارس، دختران دوقلويي به ‌دنيا آمدند كه از ناحية سر به هم چسبيده بودند. آنها فرزندان خانوادة فقير مريم‌خاتون و دادالله بيژني بودند. بعدها بهزيستي نام آنها را لاله و لادن گذاشت. لاله و لادن پس از تولد در بيمارستان فيروزآباد، به بهزيستي منطقه و از آنجا به بيمارستان نمازي شيراز منتقل شدند و سپس به بيمارستان شهداي تجريش فعلي سپرده شدند. در سال 1354، عليرضا صفاييان دوقلوها را به فرزندخواندگي پذيرفت، براي آنها شناسنامة مجزا گرفت و به خانة ويلايي خود در حومة كرج برد. لاله و لادن 15 ساله بودند كه از وجود خانوادة اصلي‌شان در شيراز و هويت واقعي خود مطلع شدند. بهزيستي آنها را از خانوادة صفاييان جدا و سازمان ثبت‌ احوال شناسنامه‌هاي ديگري با اسامي لاله و لادن بيژني براي دوقلوها صادر كرد. با اصرار والدين اصلي دوقلوها، مجتمع قضايي تهران از لاله و لادن خواست كه در حضور پدر و مادرشان و خانوادة صفاييان، يكي از آنها را انتخاب كنند كه دختران نپذيرفتند و از آن پس در خانه‌اي مستقل به زندگي ادامه دادند.

لاله و لادن كه ابتدا در كنكور دانشگاه‌ها در دو شهر مجزاي يزد و كرج براي ادامة تحصيل پذيرفته شده بودند، با مراجعة پدرخوانده‌شان به رئيس‌جمهور وقت، توانستند مجوز تحصيل در يك شهر و يك رشته را پيدا كنند. آنها تحصيلات خود را در رشتة حقوق در دانشگاه تهران آغاز كردند. پس از آن تنها دانشجويان جديد‌الورود لاله و لادن را در كلاس‌ها، كتابخانه، سلف سرويس و خيابان‌هاي دانشگاه با چشم دنبال مي‌كردند. چون با تلاش مضاعف دوقلوها براي اثبات استقلال شخصيتي‌شان، بقية دانشجويان و استادان به‌وضوح مي‌ديدند كه اين دو دختر جوان واقعاً فرقي با ديگران ندارند. آنها دو انسان كاملاً جدا از هم بودند كه فقط به يكديگر چسبيده بودند. اما گويا تنها دوستان نزديك اين دو، به استقلال آنها باور قلبي داشتند.

مشكل اصلي لاله و لادن زماني آشكار شد كه با در دست داشتن مدرك ليسانس حقوق، به جست‌وجوي كار برآمدند. اما هرچه بيشتر تلاش مي‌كردند، كمتر نتيجه مي‌گرفتند. آن دو دختران سخت‌كوشي بودند كه علاوه بر داشتن مدرك تحصيلي، به زبان انگليسي و كار با كامپيوتر مسلط بودند، اما... آخرين بار، زماني كه يكي از بخش‌هاي دولتي پس از سه ماه كار آزمايشي به آنها جواب رد داد، لاله و لادن با چشم گريان به خانه آمدند و تصميم گرفتند به هر قيمت از هم جدا شوند. لادن تأكيد مي‌كرد: «به هر قيمت.»

10 خرداد 1382 «جراحان در سنگاپور امروز تصميم نهايي خود را دربارة انجام عمل جراحي جداسازي لاله و لادن، دوقلوهاي به‌هم‌چسبيدة ايراني، اعلام خواهند كرد.» هفت سال پيش از اين تاريخ، پزشكان آلماني امكان جداسازي لاله و لادن را، به‌دليل نتيجة قطعي مرگ يكي از دو خواهر يا هر دو، رد كرده بودند. اما اين بار لاله و لادن كه از موفقيت جداسازي دوقلوهاي نپالي كه مانند آنها از سر به هم چسبيده بودند به ‌دست كيت گوا جراح زبدة سنگاپوري در سال 2001 باخبر شده بودند، تصميم گرفتند با او تماس بگيرند و خواهان عمل جراحي مشابهي براي خود شوند. بعد از موافقت پزشكان متخصص اين گروه جراحي، لاله و لادن راهي سنگاپور شدند تا بعد از آزمايش‌هاي مختلف مشخص شود كه آيا پزشكان سنگاپوري توانايي جداسازي آنان را دارند يا نه!

17 خرداد 1382 «دكتر كيت گوا، سرپرست گروه جراحي لاله و لادن، تأكيد كرده است كه امكان مرگ يا فلج شدن آن دو نيز وجود دارد و تمامي اين موارد براي آنها توضيح داده شده است.» سايت بي‌بي‌سي فارسي در ادامه مي‌نويسد: «لادن ـ همان دختري كه قدبلندتر است و از روبه‌رو طرف چپ قرار دارد ـ مي‌خواهد به شهرستان خود برگردد و به وكالت بپردازد. لاله مي‌خواهد در تهران بماند و روزنامه‌نگار شود. اگر آنها توانسته‌اند تا امروز مشكلات بدني و اجتماعي استثنايي بودن خود را از سر رد كنند، در اجتماع حضور يابند و ادامة تحصيل دهند تا آيندة خود را بسازند، حالا اين آينده فرا رسيده است. آنها مي‌خواهند در حرفه‌هايي جداگانه كار كنند. ديگر به‌هيچ‌وجه به‌هم‌چسبيده بودنشان با ميل و اصرارشان به استقلال جور درنمي‌آيد.

دوقلوها مي‌گويند اگر شرايط ما به همين نحو ادامه داشته باشد، ديگر نمي‌توانيم آن را تحمل كنيم. به همين دليل است كه لاله و لادن همة مخاطراتي را كه پزشكان از پيش اعلام مي‌كنند مي‌پذيرند. اين اولين عمل جداسازي دوقلوهاي به‌هم‌چسبيدة بالغ در جهان است.» شايد همين جسارت در رويا‌رويي با واقعيت است كه سبب مي‌شود سيل كمك‌هاي مالي از سراسر جهان به‌ حساب آنها در سنگاپور سرازير شود. گروه جراحي خواهران به‌هم‌چسبيدة ايراني به سرپرستي دكتر كيت گوا شامل 35 متخصص، 5 جراح اعصاب، 1 متخصص جراحي عروق، 6 متخصص جراحي پلاستيك، 8 راديولوژيست و، در مجموع، 125 نفر پزشك است. عمل جراحي جداسازي لاله و لادن در بيمارستان رافلز سنگاپور آغاز مي‌شود، 52 ساعت مي‌گذرد، پزشكان بيش از 80 درصد بافت‌ها را از يكديگر جدا كرده‌اند كه خونريزي شروع مي‌شود. گردش خون در بدن لادن مختل مي‌شود و لادن جان مي‌سپارد. بعد از مرگ لادن، بلافاصله فعاليت پزشكان براي نجات لاله كه به حالت اغما فرو رفته است شروع مي‌شود. يك ساعت و نيم بعد، با وجود تزريق خون و تلاش بسيار پزشكان، لاله هم درمي‌گذرد. لاله و لادن كه قبل از سفر به سنگاپور بارها براي تأمين هزينة سفر خود با جواب منفي روبه‌رو شده بودند، پس از مرگ به شهرتي جهاني دست يافتند و اسطوره‌هاي ايراني ناميده شدند. حضور مردم در مراسم تشييع جنازة آنها به حدي بود كه جادة لهراسب به فيروزآباد و 30 كيلومتر از جادة فيروزآباد به شيراز مملو از اتومبيل‌هاي مردمي بود كه براي آخرين ديدار با دوقلوهاي جداشدة شيرازي آمده بودند."

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1386   توسط کاکائو  | 

       

          

"دلشدگان" حسین علیزاده و محمد رضا شجریان در اتاقم می شورد. "ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم .."! دلشدگان را علی حاتمی ساخت .. سال 1370 ! ناگهان  یادم می افتد که 14 آذر سالگرد درگذشتش بود. شاعر سینمای ایران! کسی که فیلمهایش شعر بود و پر از روح ایرانی! هر چند با 3 روز تاخیر .. اما روانش شاد .. یادش گرامی .

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1386   توسط کاکائو  | 

          

              

روز دانشجو ! خوب که چی؟! واقعا چه چیز این روز به ما ربط دارد؟! کجای ما به دانشجو شبیه است که برایمان روز بزرگداشتی بگذارند و بهمان تبریک و گرامی باد تحویل دهند؟! شاید کسی پیدا شود و بگوید کار پاکان را قیاس از خود نگیر! یا بگوید حرمت امامزاده با متولی است و اگر خودمان به خودمان احترام نگذاریم از دیگران نباید توقعی داشت و .. . بخش اول که جای بحث زیاد دارد. در مورد بخش دوم هم، خودمان را گول نزنیم. اول این که ما به اندازه کافی به عمل احترام خود را شکسته ایم و این چهار کلامی که شاید 10 نفر هم آن را نخوانند، به جایی از شوکتمان (!) لطمه نخواهد زد. دوم این که مگر اصلا کسی احترامی برای دانشجو قائل هم هست که نگران کاهشش باشیم؟! نزد استاد، کارمند دانشگاه و حتی کارگر ساده دانشگاه که اغلب حرمتی نداریم. حتی صاحبخانه ها (اگر پی خانه دانشجویی باشی) و همسایه ها  و مردم شهر (منظورم بیشتر شهرهای کوچک است)، مثل یک خلافکار که هر کاری از او برمی آید به دانشجو نگاه می کنند. مغازه دار هم که تا دانشجو می بیند، دوستی با خدایش را فراموش می کند. (چند ماجرا برایتان بگویم تا باور کنید؟)

روز دانشجو را به یاد اولین حرکت های جنبش دانشجویی به یادمان گذاشته اند. جنبشی که امروز گویی به سکون رسیده است. موجیم و آسودگی ما عدم ماست؟! من جز مردابی نمی بینم. چرا؟!

در این چرا زیاد فکر کرده ام. قبول دارم. نمی شود همه را به یک چوب زد. کسانی هم هستند که واقعا دانشجویند و کسانی هم هستند که حرمت دانشجو را می دانند. اما با یک یا دو گل مگر بهار می شود؟! این نوشته را که می خوانید، استثناها را فراموش کنید (اگر چنین آدم های خوبی در اطراف شما زیادند، از اقبال خوش شماست). من دانشجو هستم. دوستان دانشجو هم دارم. در دانشگاه رفت و آمد دارم. به دلیل فعالیت های صنفی-دانشجویی، فرهنگی و سیاسی در دانشگاه علاوه بر درس، جو دانشگاه را هم به اندازه کافی درک کرده ام. به عنوان یک خبرنگار هم دانشگاه جایی بوده است که از بیرون آن را نگریسته ام. این ها را می گویم تا بدانید اگر حرفهایم تلخ است یا واقعیت است یا آن قدر بد دیده ام که چنین دل پری داشته باشم.

دانشجو، همان گونه که از نامش پیداست، در درجه اول برای کسب دانش به دانشگاه می رود. ولی امروز شاید باید فعل این جمله را ماضی کنیم. در اغلب نفراتی که در تلاش برای ورود به دانشگاه هستند، کسب دانش آکادمیک در وهله چندم اهمیت قرار دارد. موج مدرک گرایی (و نه مهارت گرایی) و نیز چشم و هم چشمی های آشکار و نهان رایج در بین خانواده ها اولین علل این امر هستند. این دید که در دانشگاه خوش می گذرد هم در بین تلاشگران ورود به دانشگاه وجود دارد. جذابیت محیط مختلط دانشگاه، افزایش پایه حقوقی و رتبه کاری در بین شاغلین، فرار از خدمت سربازی برای پسران و .. نیز از دلایل غیر کلاسیکی هستند که اغلب بر دانش اندوزی رجحان می یابند. در دانشگاه نیز اساتید، اغلب چندان کامل نیستند. دید شغلی به تدریس در دانشگاه باعث می شود اساتید بر خلاف تصور ایده آل از یک استاد، در درجه اول جنبه های مادی و نیز جایگاه اجتماعی را مد نظر قرار دهند. این در حالی است که علاقه به تدریس و پژوهش در حالت ایده آل دلایل اصلی انتخاب تدریس در دانشگاه به عنوان شغل هستند. از سوی دیگر حقوق پایین تدریس نیز باعث می شود استاد نتواند با فراغ خاطر به کار خود بپردازد. به هر حال او پیش از هر چیز انسانی با نیازهای متعارف آن است. اما خود دانشجو نیز چندان تمایلی به علم اندوزی ندارد. شاید این هم از دلایلی باشد که اساتید را از پیگیری جدی و دلسوزانه کارشان دلسرد می کند. دانشجو، حتی اگر با دیدی ایده آل و با هدف کسب دانش وارد دانشگاه شود، به احتمال زیاد در مقابل سیستم نمره گرای دانشگاه کم می آورد. در چنین شرایطی پاس کردن درس بر یادگیری آن مقدم می شود. چانه زنی برای کم کردن حجم درس، علاقه به تعطیلی کلاس ها و نیز کاهش ساعت کلاس (جمله "خسته نباشید" نوای آشنای کلاس های دانشگاه پس از گذشت یک ساعت از شروع کلاس است) ، بهره گیری از انواع ترفندها برای نمره گرفتن (از کپی کردن تمرین ها و پروژه ها از روی دیگران گرفته تا تلاش برای جلب توجه استاد و در نهایت تقلب سر جلسه امتحان) و .. از نمودهای این مسئله هستند.

همان طور که ورود به دانشگاه به عنوان یک الزام در جامعه اهمیت یافت (تقاضا)، امکان ورود به دانشگاه هم آسان تر شد (عرضه). امروزه پذیرش به جز در دانشگا ه های سراسری (که شکل کلاسیک دانشگاه در ایران هستند)، دانشگا ه های غیرانتفاعی، آزاد اسلامی، پیام نور و علمی کاربردی نیز اقدام به پذیرش دانشجو می کنند. علاوه بر این ها دانشگاه هایی نیز هستند که با اخذ نمایندگی از دانشگاه های معتبر خارجی، با اخذ شهریه بالا، اقدام به جذب دانشجو می کنند. ظرفیت پذیرش این دانشگاه ها نیز سال به سال افزایش می یابد تا آن جا که تنها نسبت پذیرش در آزمون سراسری ورود به دانشگاه (که دوره های روزانه و شبانه دانشگاه های سراسری و دانشگاه های غیرانتفاعی و پیام نور را در بر می گیرد و معتبرترین آزمون ورود به دانشگاه در ایران است) در سال گذشته به 2/1 رسید (یعنی از هر دو نفر داوطلب ورود به دانشگاه، یک نفر وارد دانشگاه می شود) . طبق خبرهایی که شنیده می شود، طی دو سال آینده صد در صد شرکت کنندگان در این آزمون می توانند وارد دانشگاه شوند (به قول مسئولان "به ازای هر داوطلب یک صندلی در دانشگاه وجود دارد"). وجود دوره های فراگیر و نیز پذیرش دانشجو در دوره کاردانی بدون کنکور نیز باعث شده است عده بیشتری دانشجو شوند! اگر تمام این موارد را با کاهش جمعیت جوان کشور (به دلیل انجام فعالیت های کنترل جمعیت در 20 سال گذشته) جمع کنیم، متوجه خواهیم شد که دانشجو شدن چقدر آسان است! بدیهی است آسانی ورود به دانشگاه و عمومی شدن آموزش، از ارزش صاحبان علم می کاهد. طلا، از کمیابی، طلاست؛ اگر خاک بود، طلا نمی شد! این یک حقیقت است که تعداد کسانی که ظرفیت حضور در دانشگاه را دارند، کم است. با ورود هر کسی به دانشگاه، دیگر دانشجو بودن یک ارزش نیست و مرامنامه ای هم ندارد. این است که امروز با نام دانشجو، مثلا دختربازی و پسربازی بیشتر به ذهنمان می آید تا کسب علم و تحقیق و پژوهش!

جنبش دانشجویی، تلاش دانشجو برای تغییر جامعه رو به بهبود و اثرگذاری بر جامعه، عدم سازش با نظام های سیاسی  همراهی با مردم نیز قربانی همه این مسائل است. البته شیوه برخورد با جنبش های دانشجویی توسط حاکمان جامعه دلیلی ارجح است. از آخرین حرکت این جنبش (واقعه 18 تیر و سالگرد آن) تا کنون آن قدر رکود آن را دیده ایم که به آن عادت کرده ایم. شاید تا چند سال دیگر چنین چیزی به نام جنبش دانشجویی در یاد کسی نباشد.

بگذریم .. شاید ما آخرین نسل دانشجویان باشیم که لااقل کمی به ناممان می آییم. شاید بهتر باشد از دانشجویی به یادآوری خاطرات تلخ و شیرین آن بسنده کنیم.

به تمامی دانشجویانی که واقعا دانشجو هستند (یا لااقل تلاش می کنند که باشند) .. روز دانشجو گرامی باد.

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1386   توسط کاکائو  | 

           

                 

1) 15 آذر! تولدم بود .. بیشتر از یک ساعت ازش می گذره! حالا باید یه 365 روز دیگه بگذره تا یک سال به عمرم اضافه بشه (خوب، این یه امر بدیهیه!).

2) شب و روز تولدم چندان فرقی با روزهای دیگرم نداشت. شب تولدم تا 6 صبح بیدار شدم. 9 بیدار شدم و به دانشگاه رفتم. تا 4:30 هم سر کلاس بودم. بعدش هم رفتم بازار برای خرید. البته خرید بهانه بود. از اون شبهایی بود که اصلا تحمل وجود سقف بالای سرم رو نداشتم و چهاردیواری اتاق نفسمو تنگ می کرد (این مسئله به تولدم هیچ ربطی نداشت. گاه به گاه این جوری می شم. دلیل خاص دیگه ای هم نداره). بعد از خرید هم به سرم زد یه کم به مناسبت تولدم خودمو تحویل بگیرم. اینه که خودمو برای شام به خوردن کباب جگر دعوت کردم (بدسلیقه ام؟! خوب دوست دارم!). بعد هم خواستم یه چیز ویژه هم داشته باشم .. علاوه بر نوشیدن دلستر که چندان علاقه ای بهش ندارم، یه سیگار برگ فرد اعلا هم دود کردم! این دود کردن نه به این معنی که کشیدم که اصلا این کاره نیستم. دود کردم فقط! قربانیش کردم انگار!

3) کنار خیابون، منتظر تاکسی بودم که به دانشگاه برم. یهو یه تاکسی رد شد و یه چیز کوچیک سیاه ازش پرید بیرون و خورد رو آسفالت. تاکسیه هم رفت. نگاه که کردم اون چیز سیاه یه موبایل بود .. یه نوکیا N73. خوب، مثل یه شهروند خوب، تلفن خونشو از تو گوشیش پیدا کردم و با تماس با صاحبش، بالاخره گوشیو به صاحبش رسوندم. اینو برای تعریف از کار قهرمانانه ام ننوشتم! فقط : .. می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری، گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری!!!

4) "ب" ، "الف" ، "ل" ، "گ" و "ن" .. این ها تنها کسانی بودن که به جز خانواده تولدم رو تبریک گفتن. از هیچ کادویی خبری نیست! امیدوارم خدا اون کادویی رو که ازش خواستم بهم بده!

5) "ب" بالاخره پیانو خرید! بعد از شاید 10 سال آرزوی داشتنش! بعد از این همه سال تمرین پیانو روی کیبورد! بعد از این همه سال صرفه جویی برای خرید یک پیانو! حالا دیگه پنجه های با استعدادش رو شاسی هایی می لغزن که باید (چه گنده گنده حرف زدم!). ذوقی که از شنیدن این خبر کردم کمتر از شوق خود "ب" نبود. امیدوارم روزی پای اجرای کنسرت، رسیتال یا حتی تک نوازی باشکوهی توسط او باشم.

6) دیروز امتحان داشتم. نکته جالبش این بود که پیش خانمی نشستم که اتفاقی متوجه شدم اون هم متولد 15 آذره!

7) شب و روز تولدم و حالا در آستانه فردای آن، زندگی همون زندگیه. روز تولد آدم، اگه قراره واسه کسی روز متفاوتی باشه، فقط واسه اون فرده. این هم دست خودشه و لاغیر. تولدم برام اون قدر گنده نبود. اما همین جوری رو هم که گذروندمش، خوب بود.

* : نام فیلمی به کارگردانی "جوئل شوماخر" و با بازی "جیم کری" که بر طبق سبک شوماخر فیلمی تعلیق آمیز است. دیدن جیم کری در فیلمهای غیر کمدی را قبلا در فیلمی ملایم مثل "مجستیک" تجربه کرده بودیم، اما چنین فیلمی کاملا متفاوت است و جیم کری هم واقعا خوب از پی کارش برآمده است.

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1386   توسط کاکائو  | 

          

                

دلم تنگ عاشقیت است!

+ نوشته شده در  دهم آذر 1386   توسط کاکائو  | 

           

             

آدم گاهی به دیدن کسی، چیزی یا محلی، شنیدن یک موسیقی یا .. به یاد خاطره ای می افتد. خاطره ناخودآگاه در ذهنش جان می گیرد و او را بنا به نوع خاطره، غمگین یا دلشاد می کند (هر چند خاطره ها، چه شاد و چه غمگین، اغلب باعث می شوند دل آدم بگیرد). خلاصه این که اغلب بهانه ای هست تا خاطره ای راهش را از پستوهای ذهن به سرسرای آن  باز کند. اما امان از این هوای پاییزی .. ! نمی دانم هوای پاییز چه خاصیتی دارد که در آن خاطره ها برای کشاندن خود به رخ ما، نیازمند بهانه نیستند. بی بهانه و بی دلیل و بی مقدمه، جا و بی جا ذهنت را درگیر می کنند و خود را به یادت می آورند. گرفتن دل هم که جزو خواص پاییز است و بی بهانه هم می آید، چه برسد به این که خاطره ها هم وقت و بی وقت بهانه دست دل بدهند! راستی، می گویند پاییز فصل عاشقی هم هست. عشق هم که بی غم هجران و آرزوی روی دوست نمک ندارد (برخی می گویند معنی هم ندارد). یعنی حالا باید گفت پاییز فصل غم انگیزی است؟! اگر جنس غم های آدم همیشه این قدر لطیف و قشنگ باشد، بگذار بگویند پاییز فصل غم انگیزی هم هست! کاکائو، یکی از دفعاتی که به شعر و شاعری جسارت کرد، در آخر یکی از شعرهایش با اشاره به همه آن چه غم انگیز نامیده می شود گفت: "همه این ها به چه زشتی همه من را بشکست / عشق زیبا قلب من می شکند"! یاد شعری که فکر می کنم از مولاناست افتادم؛ می گوید: "بر من در وصل بسته می دارد دوست / دل را به جفا شکسته می دارد دوست / زین پس من و دل شکستگی بر در او / چون دوست دل شکسته می دارد دوست". دکتر شریعتی هم جایی می گفت که همه چیزهای اصیل درونی، یک جورهایی غمگین هستند (البته اضافه می کند که هر چیز غمگینی الزاما اصیل نیست). خلاصه این که اگر غم ها، زیبا و اصیل باشند، حتی گاهی خواستنی هم هستند! و این جور وقتهاست که پاییز، فصلی محبوب و دوست داشتنی می شود.

 

پ ن : دلم می خواهد از پاییز زیاد بنویسم. از شعرهایی که در کودکی برایمان از پاییزی می گفتند که "پاییزه پاییزه، برگ درخت می ریزه، هوا شده کمی سرد، روی زمین پر از برگ ، .. " (آره، قافیه رو بی خیال، وزنو بچسب!). از کتابهایی بگویم که داستانشان پاییزی است. از شعرهای پاییزی شاملو و اخوان و سهراب و .. بگویم. از فیلم های پاییزی، موسیقی های پاییزی، عشق های پاییزی (تعبیری که از این عبارت می شود، نزدیک به آن ترانه معروف "خزان عشق" است که البته این تعبیر این جا منظور نظر من نیست .. از نوشته ام که معلوم است، نه؟!) ، .... و آدم های پاییزی! ولی خوب .. همین پاییز که خود هی بهانه نوشتن می شود، خودش هم آدم را تنبل می کند!

* : نام فیلمی از "اینگمار برگمان" کارگردان معروف سوئدی

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1386   توسط کاکائو  | 

           

           

از کنار خود گذشتم .. خودم از کنار من گذشت .. همدیگر را نشناختیم .. شاید خودمان را به نشناختن زدیم!

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1386   توسط کاکائو  | 

        

            

سال ها را با هم بودیم .. و هستیم هنوز .. در کنار هم زندگی کردیم، می کنیم .. با شادی و محبت .. و گاهی قهر و دعوا و لج بازی! گذشت و گذشت تا .. امشب، یک بار دیگه .. شب تولدش! تولدش مبارک .. تولد خواهر خوبم!

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1386   توسط کاکائو  | 

        

        

پر از خود

پر از هیچ

من هیچم ؟!

"فکر می کنم، پس هستم"؟!

من به فکر کردن هم فکر می کنم

فنا شهر هفتم بود

من کی شش شهر را طی کردم؟!

شاید توهمی بود ..

هست

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1386   توسط کاکائو  | 

         

             

چند روز پیش، مولانا ٨٠٠ ساله شد ..

پریروز سالگرد صدور اولین فرمان حقوق بشر توسط کوروش هخامنشی بود ..

پریروز قیصر امین پور درگذشت ..

امروز تولد بهزاد است

هالووین ..

+ نوشته شده در  دهم آبان 1386   توسط کاکائو  | 

       

       

زندگی فیلمی است که خدا کارگردان آن است .

فیلمنامه فیلم را قضا و قدر نام است .

و خدا لوکیشن زمین را برای آن برگزید و ستارگان و ماه و خورشید را به نورپردازی گماشت .

جلوه های ویژه طبیعت را به کار بست تا بر جذابیت فیلم بیفزاید و قدرت خود را بنماید.

و آن گاه که او گفت : نور ... صدا ... تصویر ... حرکت ..،انسان متولد شد .

و انسان بازیگر بود

و بازی کرد و بازی کرد

و آن گاه که خدا گفت : کات.. ، انسان مرد !

ولی فیلم تمام نشد .

این فقط پایان یک سکانس بود

واین شروع سکانسی دیگر بود

لوکیشنی دیگر ... میزانسنی دیگر ...

و خدا دوباره گفت : نور ... صدا ... تصویر ... حرکت !

+ نوشته شده در  هشتم آبان 1386   توسط کاکائو  | 

   

   

تنهایی، اعتیاد است. چرا؟ خوب، اعتیاد از یک جایی شروع می شود و تنهایی هم! این البته دلیل شباهت این دو نیست. منظورم این است که دلیل آغاز هر کدام به اندازه هم متنوع و حتی بعضا به هم شبیه است. برخی به دلیل ضعف در برابر ناکامی تنها/معتاد می شوند، برخی فکر می کنند تنهایی/اعتیاد چیز خوبی است، برخی می خواهند تنهایی/اعتیاد را تجربه کنند و این ادعا را هم دارند که هرگاه بخواهند آن را ترک می کنند و .. . حال به هر دلیلی فرد تنها/معتاد شده باشد، یک حد وجود دارد که در صورت گذر از آن فرد را معتاد می نامیم.

بهتر است برخی نشانه های اعتیاد را مرور کنیم: وابستگی به مورد اعتیاد که این وابستگی در درجه اول روحی است، ناآرامی در صورت در دسترس نبودن مورد اعتیاد و تلاش برای به دست آوردن آن به هر نحو و .. .نکته جالب این جاست که معتاد تا زمانی که از اعتیاد خود آگاهی ندارد از اعتیادش لذت می برد، اما همین که از آن مطلع شد، نسبت به مورد اعتیاد حس دوگانه ای پیدا می کند، یعنی در هنگام احساس نیاز به آن عشق می ورزد و هرگاه نیازش برطرف و اصطلاحا حالش نرمال شد، از آن متنفر می گردد. در همین حالت دوم است که معتاد به فکر ترک اعتیاد خود می افتد.

اعتیاد با اراده انسان بازی کرده و آن را تضعیف می کند. معتادی که می خواهد ترک کند، نیاز به اراده ای دارد که مورد اعتیاد آن را از او گرفته است. پس او نیاز به یک نیروی خارجی به عنوان کمک دارد. از سوی دیگر به دلیل تضعیف اراده معتاد، توان او برای مقابله با سختی عمل ترک بسیار کم است و معتاد  در بازگشت به اعتیاد خود بسیار مستعد خواهد بود. بهتر است به یاد داشته باشیم که در پی هر بار ترک و بازگشت به اعتیاد، وابستگی معتاد بیشتر و ترک کردن سخت تر شده و در نتیجه احتمال ترک پایین می آید که حاصل آن غرق شدن در اعتیاد است.

خوب، بار دیگر به جمله " تنهایی اعتیاد است " برگردیم. آدم تنها اگر تنهائیش خودخواسته باشد که هیچ، اگر تنهائیش اجباری باشد، به مثابه کسی که مواد مخدر به بدنش نمی سازد، اوایل احساس سختی می کند، ولی پس از مدتی به شرایط  جدید عادت خواهد کرد (این توان انطباق پذیری انسان به شرایط گاهی به ضرر او تمام می شود). تنهایی جذابیت های زیادی دارد که به عنوان مثال می توان از در اختیار داشتن تمام وقت خود، دوری از تنش های افراد دیگر، احساس قداست و .. نام برد. این جذابیت ها به آرامی در آدم رخنه می کند و او را تنها و تنهاتر می کند. ولی بالاخره روزی می رسد که فرد از تنهایی خسته شده و نیاز به همدم و هم راز و هم صحبتی دارد .. یک دوست! در این هنگام فرد تلاش می کند از پیله تنهایی بیرون بیاید ولی این کار مثل ترک اعتیاد به اراده ای نیاز دارد که در برابر جذابیت های تنهایی تضعیف شده است. نکته قابل توجه اینجاست که اگر دراعتیاد وجود یک نیروی مثبت خارجی و یک تکیه گاه برای ترک نه اجباری ولی خوب است، در مورد تنهایی به این نیروی خارجی نیاز قطعی وجود دارد. حال انسانی را تصور کنید که تنهایی مهارتهای ارتباطی او را تضعیف کرده و به یک دوست هم نیاز دارد! یافتن دوست و نگهداری او که در هر زمانی دشوار است، در این زمان دشوارتر به نظر می رسد. توجه کنیم که حساسیت انسان تنها نسبت به دیگران بالا هم می رود که این، کار را بیش از پیش دشوار می سازد. اگر انسانهای دیگری که فرد تنها برای رهایی از تنهایی به آنها دست می یازد "دوست" نباشند، فرد باز هم به تنهایی پناه می برد و در پی هر بار تلاش و شکست و رجوع به تنهایی، سختی گذراز این اعتیاد بیشتر خواهد شد. حاصل این مسئله غرق شدن در تنهایی و همراهی با دردی است که به اندازه عمر انسان او را می آزارد.

بار دیگر می توان تاکید کرد : " تنهایی اعتیاد است".

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1386   توسط کاکائو  | 

   

         

چند شبي هست كه شب‌هاي قدر رو پشت سر گذاشتيم. تو اين شب‌ها اين رو خيلي شنيدم كه پرونده شيعيان در شب‌هاي قدر به امام زمان (عج) تقديم مي‌شه و ايشون بعد از تعيين مقدرات آدم‌ها براي يك سال آينده، پرونده رو امضا مي‌كنن. نمي‌دونم ديد بسته و حتي كفري كه پشت اين حرف‌ها هست رو مي‌فهميد يا نه. متاسفانه دين ما از اين روايت‌هاي عجيب و غريب زياد داره. جالبه كه برخي از به اصطلاح عالمان ديني ما هم به اين مسائل دامن مي‌زنند. مثلا امام جمعه مرحوم قم، آيت ا.. مشكيني، سال‌ها پيش در زمان جنگ، در يكي از خطبه‌هاي نماز جمعه اين شهر فرمودن:  اي امام زمان، مي‌دونم كه الان همين اطرافي! با همان شمشير كجت بر فرق سر اين صدام بزن و هلاكش كن!

جالبه كه امام جمعه دوم قم، آيت ا.. اميني، سال گذشته صدا و سيما را به ترويج خرافات متهم كردن! (اینجا)

 

باقي اين گفته ايد بي‌زبان ..

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1386   توسط کاکائو  | 

            

          

چه تلخم. مثل همين كاكائو! نه كه حرف براي گفتن نيست. هست. اما .. نمي‌دونم. شايد از همين دلزدگي‌هاي رايج اين روزها باشد. شايد پس گذراندن برخي سختي‌ها كمي ضعيف شده‌ام. نمرده‌ام .. خواب آلودم شايد. گيج يا سردرگم. وا‍ژه‌ها از من فرار مي‌كنند. "خدايا .. معاني از واژگان رخت بربسته اند .. معاني را به كلمات بازگردان" *.

 

 

* : يادم نيست چنين مناجاتي را كجا خواندم. گفتم مناجات .. رمضان است ولي .. رمضان امسال هم به حال من مي‌آيد! از اين چقدر دلتنگم.

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1386   توسط کاکائو  | 

        

             

بالاخره فیلم 300 را هم دیدم. یعنی راستش خودش آمد ببینمش! برای دیدنش کنجکاو نبودم. وقتی هم آمد راستش توی 15-10 دقیقه اول حوصله ام از دیدنش سر رفت. بقیه فیلم را یک خط در میان دیدم. فضای فیلم کسالت آور است. یعنی هم داستان قدرت کشش ندارد، هم رنگ تیره صحنه ها، چشمان را خسته می کند و کسالت آور است. خوشبختانه یا متاسفانه آن قدر به این فیلم پرداخته شده است که تقریبا همه، کم و بیش از داستان آن و ماجرای تحریف تاریخ در آن با خبرند. نمی خواستم تا پیش از دیدن فیلم و تنها با خواندن نقدها و نظرها در مقابل آن موضعی بگیرم، ولی اکنون، بعد از مشاهده آن، دلیلی برای هیچ واکنشی نسبت به آن نمی یابم. فیلم بسیار ضعیف است و جز مقادیر متنابهی جلوه های ویژه و تصاویر خشونت بار و پر از خون چیزی برای ارائه ندارد. ولی فیلم حتی از این دو دیدگاه هم آن قدر چشمگیر به نظر نمی رسد. فکر می کنم اگر موضع گیری ایرانی ها در قبال آن نبود، فیلم به این فروش بالا دست نمی یافت. متاسفانه بسیاری از موضع گیری ها پیش از دیدن فیلم و تنها بر اساس شنیده ها انجام شد. اگر از عامه مردم بگذریم، جالب اینجاست بسیاری از مسئولینی که درباره آن موضع گیری کردند، از محتوای اصلی فیلم و نوع تحریف تاریخی موجود در آن اطلاع صحیحی نداشتند*. 300 واقعا ارزش هیچ موضع گیری و حتی نقد و بررسی را ندارد. به نظر می رسد ما خودمان دشمنمان را بزرگ کردیم و خودمان هم از آن ترسیدیم. ما نه تنها نتوانستیم موجبات بایکوت 300 را فراهم کنیم، بلکه با موضع گیری خود نسبت به آن، تبلیغات رایگان و البته موفقی برای فیلم انجام دادیم.

شاید برخی از دوستانی که این حرفها را می خوانند، در واکنش، با تاکید بر قدرت تبلیغاتی فیلم و مخدوش کردن چهره ایرانی ها در آن، موضع گیری در قبال فیلم را وظیفه ای حتی ملی بدانند. در پاسخ باید به چند مطلب اشاره کرد :

1)      یکی از سیاست های مقابله در مقابل تخریب، توهین، تهدید و مسائلی از این دست، بخصوص اگر عامل آن کم توان باشد، بی توجهی است. اگر بپذیریم که عامل مقابل و ابزارش قدرتی برای رسیدن به هدفشان ندارند، هیچ نیازی حتی به پاسخ گویی در مقابل آنها نیست. برای مثال امروز چه کسی از گسترش کمونیسم می ترسد آن هم در زمانی که ناموفق بودن آن حتی در مهد کمونیسم (شوروی سابق) به اثبات رسیده است؟!

2)      فرض کنیم پخش گسترده فیلم در دنیا و قدرت تبلیغاتی سینما را بپذیریم. فکر می کنم مخاطبان سینما در سراسر دنیا، حتی با حداقل شعور، روایت فیلم را باور نکنند و آن را احتمالا در ردیف آثار تخیلی مثل ارباب حلقه ها به شمار آورند. چه ارباب حلقه ها اثری قابل اعتنا و در نوع خود خوب بود ولی 300 حتی در این ردیف آثار هم بی ارزش به نظر می رسد.

مبارزات ماتریکسی و به شدت غلو شده سربازان اندک اسپارتی در مقابل سپاه چند میلیون هزارنفری ایران، چهره سربازان ایرانی (گویا در زمان خشایارشا از شرایط ورود به ارتش داشتن چهره ای زشت و احتمالا ابتلا به جذام بوده است!)، چهره خشایار شاه که بیشتر به یک منحرف جنسی شبیه است و به سبک برخی از مردم آمریکای جنوبی بدن و صورت خود را از حلقه های فلزی پر کرده است، جلاد خشایار شاه که دستانی خرچنگ وار دارد، یک غول ایرانی که شبیهش را در همان ارباب حلقه ها هم نمی بینیم، فیل ها و کرگدنهای سپاه ایران که جثه شان چند برابر نوادگان امروزی آنهاست و چیزهایی از این دست آنقدر در فیلم زیاد است که بار واقعیت فیلم را به سمت تخیل محض سیر می دهد.

بگذریم ..

3)      با ماجراهایی مثل فیلم 300 بهتر است خوشحال باشیم که غرب گاهی به ما بهانه ی کاوش در تاریخمان را می دهد. وگرنه ما که فقط بلدیم ..

4)      یادمان باشد که نگرش و منش ایرانی ها و در راس آن حکومت ایران** ، نسبت به تاریخ و آثار تاریخی این مرز و بوم نگرش و منشی جفاکارانه است. ظلمی که ما ایرانی ها، خود به تاریخ و فرهنگمان می کنیم بسیار بیش از اثر فیلمی مثل 300، تغییر نام خلیج فارس و مسائلی از این دست است. متاسفم که ما فقط اعتراض را یاد گرفته ایم (بگذریم از آن که فرهنگ اعتراض را هم نداریم)، آن هم اعتراضی که با تنها یک کلیک انجام می شود!

5)      بگذریم ..

 (*) : برای مثال حجه الاسلام هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه تهران، در واکنش نسبت به فیلم 300، ماجرای فیلم را با فیلم "اسکندر" در هم آمیخته بود و از عدم نمایش جنایات یونانی ها در حمله به تخت جمشید گلایه کرد. جهت اطلاع باید گفت فیلم در زمان خشایارشا می گذرد و ماجرای حمله وی به یونان را بازگو می کند. حمله یونانیها به تخت جمشید در زمان داریوش سوم و توسط اسکندر انجام شد.

 

(**) : ماجرای سد سیوند نمونه حاضر ماجراست. اگر کمی به حافظه مان (که امروزه زود به زود reset می شود) رجوع کنیم، یا با زحمتی کمتر به مرور اخبار میراث فرهنگی روزنامه ها و خبرگزاریها بپردازیم، نمونه های بساری می یابیم. از برخورد حکومت هم یک نمونه اش حرفهای حجه الاسلام حسنی، امام جمعه ارومیه، در گفتگو با هفته نامه چلچراغ است. وی در این مصاحبه می گوید : " آثار باستانی دو نوع هستند. آنهایی که در خدمت اسلام هستند باید حفظ شوند و بقیه باید تخریب و نابود شوند"!

متن کامل این مصاحبه را در وبلاگ می گذارم ولی عجالتا برای مشاهده متن کامل مصاحبه در مبدا روی اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1386   توسط کاکائو  | 

           

               

شب سیزدهم فروردین .. امشب .. یعنی یه جورایی وارد چهاردهم فروردین شدیم. چهاردهم فروردین یکهزار و سیصد و هشتاد وشش هجری شمسی! توی سه چهار وبلاگی که در طول سه چهار سال اخیر داشتم، هیچ وقت از مناسبت ها نگذشته ام. لااقل از مناسب های مهم .. آن هم مناسبت مهمی به مانند نوروز. راستش این بار ترجیح دادم به سبک مدرسه ودانشگاه تا سیزدهم فروردین از همه چیز تعطیل باشم  و خوب، وبلاگ نویسی هم جزو این چیزها بود.

بگذریم .. شب سیزده برایم دو چیز آورده : اول، خستگی ناشی از در کردن سیزده (!) و دوم، هجوم فکر کارهایی که باید انجام دهم .. دانشگاه و درس و کار و .. . هردوی اینها برای کم حوصلگی در نوشتن بهانه کافی هستند. راستش دلم می خواست بهاریه ای بنویسم ولی ..

سال نو را .. بگذارید به این شعر منسوب به حافظ شیراز بگویم :

           سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

                                            بادت  اندر  شهریاری  بر قرار و بر  دوام

          سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

                                            اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 امیدوارم خدا در این سال و هر سال هر آن چه خیر ماست به ما بدهد حتی اگر آن را نخواهیم و هر چه شر است نرساند حتی اگر به اصرار از او بخواهیم*.

یا علی ..

 

 

(*) : برگرفته از مناجات های خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1386   توسط کاکائو  | 

     

          

·         چه با کلاس! توی اتاقم تنها نشسته ام پای لپ تاپم که الان شکل مدرن یه ماشین تحریر رو پیدا کرده. موسیقی فضا، یه کلاسیکه! یه موومنت زیبا از بتهوون! همه نور اتاق رو یه چراغ زرد رنگ تامین می کنه که علاوه بر در آوردن پدر چشمم، فضای با کلاس موجود رو تشدید می کنه. خودمم .. خوب، لابد موهام ژولیده است! یه رکابی تنمه و یه عینک استیل که این هم تلقی مدرنی از عینک های پنسی قدیمیه، روی چشمام! چقدر نویسنده توی کتاب ها و فیلم های جا گرفته توی ذهنتون هست که تو این شرایط نوشتن؟! خودم شخصا راه دوری نمی رم. یاد اون نویسندهه تو نسخه بازسازی شده "مولن روژ" افتادم. آره خوب، یه چیزایی کمه! می تونست بغل دستم یه سیگار روشن به لبه ی یه جا سیگاری پر از ته سیگار تکیه زده باشه یا حتی بین لبهام باشه. اما خوب، من دودی نیستم. یه فنجون، نه، بزرگتر .. یه لیوان قهوه هم می تونست ضمن حضور روی میز و بروز بخارهاش و پخش یه رایحه خوش تو فضای اتاق، کلاس اوضاع رو هم تا حد شگرفی افزون کنه! خوب، حالا که حد کلاس موقعیت دستتون اومد، وقتشه فکر کنید که قراره چه شاهکار بزرگی در این راستا خلق بشه؟! پاسخ ساده است : هیچی!

·         دیشب رفتم بازار تا بلکه توی شلوغی خرید کردن های شب عید مردم، منم حس کنم که سال نو داره می آد. این که حس کردم یا نه رو کار ندارم. توی راه بازگشت به خونه، چشمم افتاد به تابلوی یه آرایشگاه. قبلا هم دیده بودمش. شرط می بندم هیچ کس نتونه حدس بزنه اسمش چیه! آرایشگاه "بابی ساندز"! اوه .. آره، می دونم، نمی شناسینش. می شناسین؟! اگه راست می گین بگین کیه! مهم نیست. دیر یا زود یه پست راجع بهش توی وبلاگ می ذارم.

·         توی یه خبر خوندم که رئیس سازمان میراث فرهنگی استان فارس به ادعای اصفهانی ها مبنی بر اصفهانی بودن سلمان فارسی  اعتراض کرده. خوب، قبول، ولی تا جایی که من می دونم سلمان فارسی از اهالی رومز یا به نام امروزیش، رامهرمزه. یک شهر کوچک در استان خوزستان!

·         به احتمال زیاد بعد از تقریبا 10 ماه، فردا دوباره خبرنگار می شم. ( دنبال چی می گردی؟!خبر به این مهمی، مگه دنباله ای می خواد؟!)

·         .....

·         .....

 

 

پ ن : فعلا همین . یه فکرایی واسه وبلاگ دارم، یواش یواش رو می کنم. هر چند، بعید می دونم واسه کسی زیاد فرقی بکنه!

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1385   توسط کاکائو  | 

        

             

ناصر عبدالهی درگذشت و من نه از علاقه به موسیقی و صدایش، بلکه حتی از آن جا که صدایش همراه یکی از بهترین خاطراتم بود و هنوز با آوای موسیقی اش حس خوب یک خاطره خوب وجودم را پر می کند، چیزی ننوشتم. شب یلدا آمد و رفت و من با همه چیزهایی که از آن داشته و دارم، ساکت ماندم. هالووین و کریسمس و سال نوی میلادی هم سکوتم را باز نکرد. اعدام صدام سوژه خوبی برای نوشتن بود. سالگرد فاجعه زلزله بم هم. ولی هیچکدام مرا به گفتن، نوشتن وا نداشت. هر روز با هر چیزی که داشت هم. آخرینش محرم. دیروز هم که عاشورا بود.

همه این ها را نگفتم که الان بگویم اتفاقی مرا به نوشتن وا داشته؛ نه! راستش حرف برای زدن زیاد است. همیشه حرف برای زدن هست. حالا که نگاه می کنم، چیزی مثل حس و حال سر زدن های نیمه شبم به قبرستان نزدیک خانه دانشجوییم، آن هم در این شبهای سرد و مه زده، به مراتب جالب تر است برای نوشتن. یا حس زنجیر زدن به یک نذر در عزای امام حسین (ع) یا شادی خبر ازدواج دوستانم و .. . فکر می کنم احساسات فردی ما ناب تر از نظرمان درباره رخدادهای پیرامون باشد؛ چه اینها را فقط خودمان می دانیم و چون اصیل هستند، هیچ وقت تغییر نمی کنند. ولی نظرات ما به قدر اطلاعاتی است که داریم و احساسمان به رخدادهای بیرونی، به قدر اطلاع ما از آنهاست. در نتیجه به افزایش یا ویرایش اطلاعات، نتیجه طبیعتا تغییر می کند.

بگذریم .. می دانید مشکل من چیست؟ گاه به گاه دچار حس و حالی می شوم که هرچند راه بیرون آمدن از آن را می دانم و گاه نیز حس و حال کاذبی است، ولی چون وجودشان طبیعی است، نمی توانم با آنها مقابله کنم. خوب، این درد مرا افزون می کند. مثل وقتی است که امتحانی را که جواب تمام سوالهایش را بلدید، به علت یک سر درد بی موقع یا بهم خوردن حال و مزاج، خراب کنید.

شاید به نظر بیاید فکر کردن به این چیزها از روی بی دردی باشد. بی درد نیستم. مشکلات زندگی روزمره را که همه دارند، حتی این هم خانه بی خیال ما. جز آن هم بسیار حساس شده ام (منظورم از نظر واکنش است) و در نقطه مقابل آن، اخیرا بی خیالی عجیبی در وجودم یافته ام. به علاوه تناقض های زیادی از این دست (و گونه های دیگر) وجود دارد که آزارم می دهد. پرداختنم به ای جزئیات، ولی از روی گریز است. شاید از عوارض همین بی خیالی اخیرالذکر باشد.

بی خیال ..! آمدم که بگویم هنوز هستم. هر چند، سرای وبلاگم بی میهمان است.

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1385   توسط کاکائو  | 

             

               

وقتی پست "ده بند پراکنده گویی برای تولد یک پروانه" را می نوشتم، خیلی با خودم کلنجار می رفتم که به یاد نیاورم یک سال پیش، در روز تولدم چه حادثه ای رخ داد.

یک سال پیش، همین روزها، در همین کاکائوبلاگ می نوشتم. باید تعداد پست هایم به 30 رسیده بوده باشد. با یک وقفه یک ساله به وبلاگ نویسی برگشته بودم و دور از هیاهوی وبلاگستان، توی یک وجب خاکی که از اینترنت به من رسیده بود، خسته از هیاهوی دو سال وبلاگ نویسی پیوسته و سر وکله زدن با کلی مخاطب موافق و مخالف حرفهایم و دعواهای پوچ رایج وبلاگستان، گوشه عزلت گرفتم. نه به قالب استاندارد وبلاگم دست بردم، نه هیچ چیز دیگر. فقط گاه به گاه چیزی می نوشتم که یعنی هنوز وبلاگ نویسم. اگر الان اثری از پست های آن روزها نیست، به خاطر آن است که نمی خواهم از تلخی بسیار آن روزهایم برای دیگران اثری باشد. بگذریم .. روز تولدم، پستی گذاشتم به نام "تولد یک پروانه". ولی همان روز اتفاقی افتاد که چندین پست بعدی مرا تحت تاثیر قرار داد : سقوط هواپیمای سی-130 و کشته شدن دهها نفر از خبرنگاران رسانه های مختلف.

چقدر جنجال، چقدر هیاهو، چقدر خبر، چقدر .. . پارسال، این روزها، من هم خبرنگار بودم. خبر، همه را شوکه کرد و خبرنگاران را بیشتر. ولی ..

از همان روز اول بهره برداری های تبلیغاتی آغاز شد. یک شهید پس نامشان قرار دادند. قول دادند دلایل سقوط هواپیما در اسرع وقت اعلام شود. قول دادند به خانواده های قربانیان کمک می کنند. چه جملات شاعرانه و عارفانه که در رسایشان گفته نشد. حالا هم بعد از یکسال مراسمی و همایشی و گرامیداشتی و .. . نمی دانم وقتی زنده بودند این قدر .. .

بگذریم. حالم از سیاست به هم می خورد. یادشان گرامی.

پ ن : بهره برداری از مدال طلای حسین رضازاده رو هم بگذارید کنار همین ها. با این تفاوت که این بار سوژه زنده است و عجیب خودش هم "پا" می دهد. طلای یوسف کرمی بیشتر به دلم چسبید.

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1385   توسط کاکائو  | 

        

                  

یه آدم .. خوب، قبل از هر چیز یه آدمه. بعدشم خوب .. پسر یا دختره. بعدش بچه یه پدر و مادره. بعدشم برادر یا خواهره یک یا چند تا برادر یا خواهره. بعدشم خواهر یا برادرزاده خواهر یا برادر مادر یا پدرشه و طبیعتا پسر/دختر عمو/عمه/دایی/خاله بچه هاشون! هزارتا نسبت نسبی هم بعدش می آد که بگذریم. این آدمه از یه بعد دیگه تو یه کشوری به دنیا می آد و خوب، اگه مثل من تو ایران به دنیا بیاد و پدر و مادرشم ایرانی باشن، می شه ایرانی. بعدشم خوب به شهرش می گن و قومیتش : تهرانی، اصفهانی، نائینی، بوشهری، مسجد سلیمانی و .. و ترک، کرد، عرب، بلوچ، بختیاری، لر (این دو تا با هم فرق دارنا! جرات دارین از یکیشون بپرسین تا خوب تفیم بشین!) و .. . بازم همین آدمه می تونه مسلمان، مسیحی، یهودی، زردشتی، .... یا حتی لائیک باشه.

از همه اینا که بگذریم، اگه این آدمه مثل من ایرانی باشه، نرمالشو که حساب کنیم، تو شش سالگی میره مدرسه و می شه دانش آموز. پنج سال دبستان و سه سال راهنمایی و سه/چهار سال دبیرستان یعنی روی هم 11 تا 12 سال (اگه بیشتر نشه!) کنار خردسال و کودک و نوجوان بودن (یادم رفت بگم : اولش رو نمی شه بگم، ولی این آدمه بعدش جنین بوده و بعد از تولد هم نوزاد!) دانش آموز هم هست. بعدش .. بذارین خلاصه بگم، این آدمه تو زندگیش خیلی چیزا ممکنه بشه (و طبیعتا ممکنه نشه!). بعضی از این چیزا دائمی ان، بعضی هاشونم مقطعی. ولی نهایتش اینه که آدمه آدمه! کمال این آدمه هم اینه که انسان باشه.

16 آذر .. روز دانشجو. من و خیلی های دیگه چند صباحی از عمرشونو دانشجوان. می گن دوران دانشجویی، دوران خوبیه. راست می گن. حتی اگه بد هم بگذره، خوبه. حتی اگه دانشجوها دیگه اونقدرا دانشجو نباشن. حتی اگه دانشجو تو چشم بقیه هم اون قدرها دانشجو نباشه. دوستی ازم پرسید : روز دانشجو مبارکه؟! نه، فقط گرامیه، همین! آخر هر چیز خوب، کمالشه. جایی که اون اسم، معنی واقعیشو پیدا می کنه. روز دانشجو گرامی باد، به حرمت همه کسایی که اند دانشجو هستن. حتی به حرمت کسایی که می خوان اند دانشجو باشن. حتی به حرمت کسایی که دانشجو هنوز واسشون دانشجوه.

روز دانشجو گرامی باد.

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1385   توسط کاکائو  | 

         

               

·         چند دقیقه ای هست که وارد روز چهارشنبه شده ایم. چهارشنبه، پانزدهم آذرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج : بیست و دومین سالروز تولد من!

 

·         این اولین پست وبلاگم است که با نوت بوکم می نویسم. نوت بوکی که یک جورایی هدیه تولدم هم هست؛ فقط یک هفته زودتر بهم دادنش. تازه این پست رو توی word 2007  از مجموعه آفیس 2007 تایپ می کنم (پیشنهاد می کنم حتما تهیه و امتحانش کنید. خیلی جالبه). انگار کم کم و جدی جدی دارم توی دنیای کامپیوتر غرق می شم. دوستی بهم می گفت : "بدون نوت بوک هم می شد مهندس شد"! راست می گفت، ولی .. .

 

·         دیشب نشستم و تمام آلبوم های عکسی رو که داشتیم یک دور زدم. حس جالبی بود. عکس ها رو می بلعیدم. زمان هرعکس رو دوباره حس می کردم. 22 سال گذشت!

 

·         همه آدم ها از کشف چیزهای جدید خوشحال می شن. همه آدم ها حس خوبی دارند وقتی اولین نفری باشن که چیزی رو می دونن یا چیزی رو دارن. من هم همیشه دلم می خواست چیزی را کشف کنم که هیچ کس ندونه یا نداشته باشه. گاه به گاه چیزی پیش می آمد که با خودم فکر می کردم : "این کشف منه!" ولی مدتی بعد معلوم می شد کشف من رو قبلا یک آدم دیگه کشف کرده، یا کشفم، کشف اشتباهی بوده و یا بدتر از همه اینها آن قدر چیز پیش پا افتاده ای بوده که همه عالم و آدم می دونستن جز من! هنوز هم به دنبال کشف کردن هستم؛ ولی دیگر اینکه کشف من برای دیگران هم جدید و جالب باشد چندان برایم مهم نیست. این روزها آن قدر چیزهای جدید از پی هم کشف می شوند که شادی کشف ها جز اندک زمانی باقی نمی ماند. بگذریم از اینکه کشف ها همواره آن قدر از سوی کاشفان دیگر تازه، تصحیح و یا حتی نقض می شوند که .. . من کشف هایم را درونی کرده ام. کشف برای خودم. و این کشف ها را در زندگی ام اثر می دهم. البته اگر روزی کسی بخواهد کشف هایم را بداند، اگر قدر کشفم را بداند، حتما آن را در اختیارش می گذارم. همه این ها را گفتم که از کشف جدیدم بگویم. بیشتر آدم ها فکر می کنند این زمان، روزگار، زندگی است که می گذره. اصلا فعلی هم که برای اینها استفاده می شود، "گذشتن" است. شاید برای خیلی ها واقعا این جور باشد، اما من اخیرا کشف کرده ام این منم که می گذرم. زمان و روزگار و زندگی بعد از رفتن من هم هستند. بیشتر از این توضیح نمی دم!

 

·         چند وقتی بود که کتابی هر جا که می رفتم جلوی چشمم سبز می شد؛ توی کتابفروشی، کتابخانه، نمایشگاه کتاب و یا دست این و آن. اسمش جالب بود، ولی روح کتاب، روحم رو برای خوندنش جذب نمی کرد. بالاخره سر وکله اش توی خانه ما هم پیدا شد. همچنان در نخواندنش اصراری پنهان داشتم. بالاخره دیشب بود که از بی خوابی بهش دست یازیدم (یعنی من خیلی ادبیاتم!). همه 178 صفحه کتاب رو یک ضرب خوندم. ترجمه خوبی نداشت. حتی بعید به نظر می رسه که متن اصلیش هم چنگی به دل بزنه؛ ولی .. موضوع جالبی داره. جالبتر اینکه انگار حتما باید شب قبل از تولدم می خواندمش. بیشتر نمی گم : "پنج نفری که در بهشت به ملاقاتت می آیند" نوشته "میچ آلبوم".

 

·          سر شب برای گرفتن یک عکس رادیولوژی رفتم بیمارستان. جلوی در اورژانس، خانواده ای شیون می کردند. عزیزی مرده بود. امشب، هر شب لابد جایی کودکی به دنیا می آد، کسی سالروز تولدشه و کسی هم .. می میره. زندگی!

 

·         تولدم همیشه اونقدر برای خودم مهم بوده که اهمیت ندادن دیگران بهش برایم کم اثر باشه. ولی خوب، کی بدش می آد تولدشو بهش تبریک بگن؟! ولی گاهی کسایی هم هستن که دلت می خواد تبریکشون رو نشنوی و اغلب می شنوی؛ بر عکس وقتهایی که دلت می خواد تبریک بعضی ها رو بشنوی و نمی شنوی!

 

·         بارسلونا مقابل وردربرمن 2 بر صفر پیروز شد و به مرحله بعد لیگ قهرمانان باشگاههای اروپا صعود کرد! ای ول!

 

·         گاهی با ساعتها وقت و بسیاری هزینه، نمی شه لحظاتی خوب داشت. گاهی هم با چند دقیقه وقت و هزینه ای کم، می شه بهترین لحظات رو تجربه کرد. از "الف" ممنونم. برای همین چند دقیقه خوب امروز، برای هدیه ای که بهم داد و برای دوستی خوبی که داریم.

 

·         از زیادی حرف هایی که در سینه ام مانده به سکوت رسیده ام. تئوری زندگی ام پاسخ همه چیز را می دهد انگار! بهتر زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1385   توسط کاکائو  | 

            

                    

چند وقتی است که ناگهان عطش نوشتن تمام وجودم را پر می کند. به اولین قلمی که می بینم، دست می برم و بر اولین کاغذی که می شود، می نویسم. در تمام این نوشته ها، پیش از هر چیز به خودم یادآوری می کنم که "باز هم عطش نوشتن دارم". انگار باید تاکید کنم که این نوشتن تنها به قصد فرونشاندن عطشی است، نه گفتن .. نوشتن حرف خاصی. عطشم مثل عطش تشنه به آب است. تشنه، آب را به خواستن نمی نوشد، به نیاز می خورد. جرعه هایش را نمی فهمد. نمی فهد آبی که می نوشد بویناک است یا مزه دار؛ تمیز است یا آلوده؛ .. . نوشته هایم را هم دوباره نمی خوانم. نمی خواهم بخوانمشان.

عطشم جدید نیست. هرچند زمانی است، نه کوتاه، که به سراغم نیامده بود. ولی آن زمان هم که بود، هیچ وقت این قدر شدید نبود. پیش خودم فکر می کنم این بار این عطش می سوزانتم. شاید باید تا نسوخته ام، هدایتش کنم. به چه سویی، نمی دانم. شاید داستان، شاید خاطره، شاید هم مقاله و یا حتی وبلاگ نویسی. مثل عطشی که به شنیدن موسیقی پیدا کرده ام. این را تا حدی کنترل کرده ام. مثلا شش و هشت گوش نمی کنم ( نه که بد باشد، ولی شش و هشت، عطش را فرو نمی نشاند اصلا) ، از موسیقی متال که به ندرت راضی می شوم و .. .

 

بگذریم ..

 

پ ن : به آخر پست که رسیدم، فکرم بازیگوشی کرد و این ور و آن ور پرید. وقتی هم که برگشت، رشته کلامم بود که در رفت! این بود که شد : بگذریم!

 

پ ن ۲ : بر خلاف پست قبل، عنوان این پست هیچ ربطی به هیچ فیلمی ندارد (به خصوص آن فیلم با بازی بهرام رادان و شهرام حقیقت دوست!!!)

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385   توسط کاکائو  | 

       

          

هنوز هم روز و شب از پی هم در رفت و آمد هستند. هنوز هم روز با طلوع خورشید آغاز می شه و شب با غروب خورشید به دنبالش می آد (شاید هم برعکس! احتمالا برعکس! از قدیم گفتن "پایان شب سیه، سفید است"). هنوز هم همه ی امور دنیا داره اون جور که باید پیش می ره. بچه هایی به دنیا می آن، آدمایی از دنیا می رن، جنگ می شه، آتش بس می شه، یکی دیر سر کلاس می رسه، یکی عاشق می شه، یکی وام می گیره (چه چند میلیون تومان واسه خرید خونه و ماشین و زدن به فلان زخم زندگی با سود و بالا و اقساط کمرشکن، چه چند میلیارد دلار قرض الحسنه بلاعوض!)، یکی فیلم می سازه، یکی ...... منم .. من هم نفس می کشم! زندگی می کنم. گاهی خوبم، گاهی بد. گاهی .. نمی خوام آسمون و ریسمون به هم ببافم. زندگی می کنم دیگه!

روز و شبام معمولین. حتی از این نظر هم که یه شب خوب و یه شب بدن طبیعین.

نمی دونم منظورمو می رسونم یا نه. به اینجا رسیدم که زندگی همینه دیگه. سخته و آسونه (یا بر عکس!)، خوبه و بده (شایدم برعکس!) .. نمی دونم چطور بگم، هر چی توی زندگی هست، همین هاست که ما می بینیم دیگه. حتی اینکه گاهی از زندگی غرغر می کنیم هم جزو زندگیه.

الان نمی خوام غرغر کنم. حتی نمی خوام تعریف کنم. بیشتر هفته رو توی شهر دوغ و ماست می گذرونم. تو یه خونه دانشجویی، با یه هم خونه ای 100 کیلویی که هفته ایی یک ساعت هم نمی بینمش و یه هم خونه ایی دیگه که .. خوبه. با هم کنار اومدیم. خونه کوچیکه. 2 تا اتاق داره که یه حیاط خلوت به هم وصلشون می کنه. توی این حیاط خلوت هم دستشویی و حمام و آشپزخونه کنار هم ردیف شدن. کنار خونه یه صافکاریه؛ صاحبخونه است. آدم بدی نیست. از در کوچیک خونه که وارد می شیم، بعد از گذشتن از یه راهرو طولانی می رسیم به اتاق اول. از اتاق اول هم که یه در به حیاط خلوت باز می شه و .. اتاق دوم. هردومون بیشتر اوقات توی این اتاق دوم هستیم.

بگذریم .. همین هفته های اول خونه دانشجویی، اونقدر ماجرا داشته که اگه شروع کنم به گفتن، فرصت نکنم به هیچ کار دیگه ای برسم. درسها بد نیست. سخت هستن، ولی می شه از پسشون بر اومد. خوندن می خواد. بدیش اینجاست که همه درسها تمرین و تحقیق و پروژه و کوئیز دارن و به هر کدوم برسی، از بقیه جا می مونی. هفته گذشته از این وضع کلافه بودم، ولی الان اوضاع بهتره. شاید در واقع حال خودم بهتره. امیدوارم بد نشه!

هر هفته، پنجشنبه ها بعدازظهر برمی گردم خونه. خونه خودمونو می گم. شهر خودم. صبح های یکشنبه (مثل فردا) هم بر می گردم ماست آباد ( شایدم دوغ آباد! این اسمها الان به ذهنم رسید!). وقتی می آم، به شوق بودن کنار خانواده، به گرمی دیدار یه دوست، به لذت کمی استراحت، راه رو دوست دارم. توی راه بودن رو دوست دارم. اذیتم نمی کنه. شادم. ولی وقت برگشتن .. ترجیح می دم یه سر بخوابم! هرچند توی راه خوابم هم نمی بره. این دو سه ساعت فاصله، شده یه زمانی واسه خودم و فکرهام. خوبه. جزو زندگیم شده!

 

دیگه اینکه .. هیچی .. زندگی می کنم دیگه!

 

پ ن : این پست رو یک هفته پیش نوشتم. به علت عدم دسترسی به اینترنت، با یک هفته تاخیر ارسال شد (این رو برای یادآوری به خودم گفتم!!!)

 

پ ن ۲ : عنوان این پست شعار نیست. اسم یه فیلمه اثر فدریکو فلینی!

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1385   توسط کاکائو  | 

          

           

نوشتن .. نوشتن .. نوشتن ..

چه بنویسم؟! دلم نوشتن می خواهد و دستم نوشتن نمی تواند. از چه بنویسم؟! از نوشتن و ننوشتن؟! از نوشتن نوشتن، سخت است و از ننوشتن نوشتن، سخت تر!

چه کسی بود که می گفت: "سکوت سرشار از ناگفته هاست"؟! یادم نیست! ولی یادم هست که شاندل می گفت : "حرفهایی هست که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند .. حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند".

اما حرف های من نه بزرگند نه ماورایی (خوب و بدش را نمی دانم!). ساده اند و سخت .. مثل خودم! گفتن هم ابتذال نیست؛ که اگر باشد، چقدر ما انسان ها مبتذلیم!

کاغذ سفید، از ننوشتن سفید است و سکوت حاصل نگفتن. چه می شد اگر می شد سکوت را نوشت! شاید این گونه:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1385   توسط کاکائو  | 

          

               

از پس كلي اتفاق آمدم و بي حرفم. خالي شده ام. چيزهاي زيادي هست براي گفتن .. ولي ..

در اين مدت چيزهاي زيادي بود كه مي شد درباره شان نوشت. چه درباره خودم و چه درباره  همه چيزهاي ديگر. شايد بتوانم بهانه بياورم كه مشغله ام زياد بود؛ خوب، واقعا زياد هم بود. ولي همه چيز اين نيست. نمي خواستم بنويسم يا بهتر بگويم، مي خواستم چند صباحي ننويسم.

 

بگذريم .. اينها همه گذشت. من باز هم آمده ام كه بنويسم. فكر كنيم كه به مرخصي رفته بودم.

 

باز هم دانشجو شدم! ولي اين بار نه در شهر خودم. به شهر ماست و دوغ آمده ام بلكه پيش از اسمم نام مهندس بيايد. حالا منم و يك خانه دانشجويي، با دو هم خانه و كلي درس وحشتناك. به ليست دروس كه نگاه كردم به سرعت فهميدم اگر از پس ترم اول بر بيام، بقيه اش هم به سلامت مي گذرد. خدا آخر و عاقبت اين دوره را هم بخير كند .. انشاالله!

 

خوب .. در حال ملالي نبود جز دوري شما ! فعلا زياده عرضي نيست!

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1385   توسط کاکائو  | 

             

                

امروز روز خبرنگار است. دو سال گذشته را، همین روز، من خبرنگار بودم. نمی دانم خبرنگار به عنوانی رسمی ربط دارد و کارت خبرنگاری در جیب یا به فردی می گویند که "خبرنگار" است؛ خبرنگاری با تمام آنچه در پشت این نام مستور است.

 

دو سال خبرنگار بودم. اول خبرنگار فرهنگ و ادب و هنر! بعد هم خبرنگار ورزشی و دست آخر هم خبرنگار اجتماعی . در این مدت به دنبال چه بودم، نمی دانم؛ اما این را می دانم که خبرنگاری، قسمتی از روحم را ارضا می کرد. کاری با یک فضولی خاص! با پیگیری و سماجتی خاص! لذت و عذابی توام داشت. فقط وقتی خبرنگار باشید می توانید این را درک کنید. بگذارید کمک کنم :

مثلا چه لذتی دارد خبری دست اول از یک مسئول دست اول گرفتن. خبری که هیچ خبرنگاری عمرا به گوشش رسیده باشد. خبری که تیتر یک می شود. خبری که .. .عذابش کجاست؟ وقتی این خبر در مورد یک حادثه ناگوار باشد؛ مثلا بمب گذاری بانک سامان اهواز.

باز هم بگویم؟ یک ماه وقت می گذاری بر روی یک گزارش تکان دهنده : وضعیت بیمارستانهای روانی! به چند بیمارستان سر می زنی، در پس هر بازدید و هر گفتگو غصه گلویت را می فشارد. خواب و بیدارت شده بیماران روانی! بعد از یک ماه گزارش را کامل و جامع و مرتب روی میز سردبیر می گذاری، خوشحال از اتمامش و به امید اینکه شاید گرهی از زندگی انسانهایی باز کنی. چه عذابی دارد که سردبیر ملاحظه علوم پزشکی را کرده و از انتشار گزارشت جلوگیری کند. باز هم بگویم؟!

 

بگذریم .. توان خبرنگار واژه ای همچون سهل ممتنع نیاز دارد؛ گاهی با کارش دنیایی را تکان می دهد و گاهی در سطح یک ناظر مغموم نزول می کند. و چه سخت است که همیشه باید ساکت باشد. این سکوت را فقط خبرنگارها می فهمند که چیست.

 

یک لوح تقدیر از تربیت بدنی و یک عکس دسته جمعی با خبرنگاران ورزشی هنوز بر طاقچه اتاقم هست. دلخوشیم به این است که هنوز برخی همکاران قدیم و طرف مصاحبه هایم روز خبرنگار را به من تبریک می گویند. نمی دانم؛ شاید باز هم رسما به این دنیا برگشتم. شاید باز هم، هنوزهم، بشود در مقابل "حرفه" نوشت : خبرنگار.

 

 

روز خبرنگار را به تمامی قلم به دستان عرصه خبر شاد باش می گویم.

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1385   توسط کاکائو  | 

         

          

   مسلم اول سر مردان علی

      عشق را سرمایه ایمان علی

        

            از ولای دودمانش زنده ام

               در جهان مثل گهر تابنده ام

              

                     خاکم و از مهر او آیینه ام   

                        می توان دیدن نوا در سینه ام

                    

            قوت دین مبین فرموده اش

               کائنات آیین پذیر از دوده اش

           

                         مرسل حق کرد نامش بوتراب

                           حق یدالله خواند در ام الکتاب

     

       هر که دانای رموز زندگی است

          سر اسمای علی داند که چیست

 

 

میلاد باسعادت اول مرد مردستان طه بر همگان شاد باد.

روز پدر را هم به پدر خوب خودم و همه پدرهای خوب تبریک میگویم.

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1385   توسط کاکائو  | 

        

          

دیگر نمی توانم پرواز کنم. می توانستم، اما دیگر نمی توانم. امروز صبح این را فهمیدم. من از یاد برده بودم که پرواز کردن را بلدم. بلدم؟! بلد بودم. من پرواز می کردم.

اولین بار از روی کودکی دستهایم را به دو طرف گشودم. آنها را مثل پرنده ها، بالا و پایین تکان دادم وروی پاهایم پریدم. انتظاری بیش از رویای پریدن نداشتم، ولی .. من پرواز کردم! از روی زمین بلند شدم. چقدر؟ شاید یک متر. ترسیدم. خواب بودم؟! نه. بیدار بیدار! من پرواز می کردم. به خودم مسلط شدم. دوباره ایستادم، دستهایم را گشودم، بالا و پایین تکانشان دادم و با پاهایم پریدم و .. و باز هم پرواز کردم. این بار بالاتر رفتم. بالاتر از یک متر. سرم به سقف اتاقم خورد. دوباره روی زمین نشستم و این بار نترسیدم. خوشحال بودم. من می توانستم پرواز کنم.

این یک رویا بود؟! نه! من پرواز می کردم. وقتی دانستم که می توانم، به باغچه خانه مان رفتم. در میان آن ایستادم و باز هم دستهایم را گشودم و بالا و پایین تکان دادم و پرواز کردم. آخر برای پرواز فضای بیشتری می خواستم. می خواستم ببینم چقدر می توانم بپرم. پرواز کردم و روی سقف پارکینگ خانه نشستم. نه! بیشتر هم می توانستم. باز هم پریدم؛ بالاتر. روی قله شیروانی خانه نشستم. در چشم اندازم جایی مرتفع تر نبود. ولی باز هم پریدم. روی آنتن خانه نشستم. می خواستم ببینم قمری های کوچکی که روی آنتن می نشیند چه حسی دارند! و خوب، آنتن توان وزن مرا نداشت. همین قدر که یک میله اش شکست، فهمیدم. پریدم و باز بالاتر رفتم. آنقدر رفتم که بازوهایم خسته شد. آن وقت بود که پایین آمدم و در میان باغچه نشستم. من می توانستم پرواز کنم!

خواب بود یا خیال؟! نه! مادرم را به شهادت بردم. داشت ظرف می شست؛ گفتم: "مامان، من می تونم پرواز کنم!". چپ چپ نگاهم کرد و لبخند زد. گفتم:"باور نمی کنی؟ بیا نشونت بدم". دستش را گرفتم و چادرش را دستش دادم و او را تا بیرون از خانه، تا کنار خیابانمان کشاندم. خیابان خلوت بود. گفتم: "حالا ببین!". دستهایم را گشودم و بالا و پایین تکان دادم و پرواز کردم. از زمین بلند شدم و تا ته خیابان را رفتم و برگشتم و چرخی در هوا زدم و روبه روی مادرم روی زمین نشستم. گفتم:"دیدی؟!". خندید.

و من پرواز می کردم. هر وقت و هر جا دلم می خواست. این را از یاد برده بودم؛ تا امروز صبح!

در خواب می دیدم. پرواز می کردم. این سو و آن سو را در آسمان طی می کردم، نه بر زمین. بیدار که شدم، شیرینی یک رویا با من بود، ولی .. ولی ناگهان شیرینی تلخ شد. آخر یادم آمد که من پیش از این واقعا پرواز می کردم. با خودم گفتم:"نه،لابد اشتباه می کنی. پرواز؟ مگه میشه آدم همین جوری پرواز کنه؟". ولی نه! پرواز کردنم یک خیال نبود، خاطره بود! دیگر دانسته بودم، به یاد آورده بودم که من زمانی پرواز می کردم. از جایم بلند شدم. دستهایم را گشودم و بالا و پایین تکان دادم و بر پاهایم پریدم، ولی .. ولی هیچ! حتی ذره ای از زمین بلند نشدم. دستهایم را بیشتر تکان دادم و تندتر. مگر می شد؟! من می توانستم پرواز کنم. حالا هم باید می توانستم. لابد قلقی داشت که فراموش کرده ام. ولی نه. نشد. پرواز نکردم. بازوانم خسته شد. خودم هم. برای پرواز کردن سنگین بودم. روی تختم نشستم. مغموم! سعی کردم بیشتر فکر کنم. باور کنم که پرواز نمی کردم. ولی مگر می شد؟! مطمئن بودم که من زمانی پرواز می کردم. چرا فراموشش کرده بودم، نمی دانم؛ ولی من پرواز می کردم.

از اتاقم بیرون آمدم و در جستجوی مادرم به آشپزخانه رفتم. آنجا بود. غذا می پخت. اشک در چشمانم حلقه زده بود. گفتم:"مامان، من دیگه نمی تونم پرواز کنم!". خواهرم هم در آشپزخانه بود. گفت:"چیه سر صبحی؟خواب دیدی؟ دیوونه شدی؟". گفتم:"نه. می می تونستم پرواز کنم. یادم رفته بود. حالا یادم اومد. مامان شاهده، مگه نه؟ بهش بگو که دیدی؛ بگو".

مادرم چیزی نگفت. فقط نگاهی کرد و لبخند زد.

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1385   توسط کاکائو  | 

 

 

جام جهانی تمام شد. تورنمنت مزخرفی بود. سرد و ضد حال! در پایان هم دو تیمی به فینال رسیدند که .... بگذریم. کی حالش را دارد که باز هم از فوتبال و جام جهانی بنویسد. آن هم بعد از یک ماه فوتبال! آن چیزهایی را که از جام دیده ایم، دیده ایم . گذشت. به یک هفته نمی رسد که تب جام جهانی فروکش می کند (اگر این یخبندان تبی هم بر جا بگذارد ... البته مگر تب سرماخوردگی!).

 

در میان تکرار تاریخ روز بازی فینال به دنبال یک چیز می گشتم : این تاریخ، کسی را یاد چیزی نمی اندازد؟!

 

زمان از دست من خارج شده است. چند سال پیش بود؟! از میدان انقلاب تهران رد می شدم . جماعتی جمع شده بودند. با پلاکارد و شعار. و ناگهان مامورین انتظامی بود که از هر گوشه آمدند و زدند و زدند . مرا هم که تنها عبور می کردم زدند. با کمری دردناک به خانه رسیدم. شبکه های ماهواره ای آمار می دادند : 10000 نفر در خیابان فلان بر ضد رژیم جمهوری اسلامی شعار می دهند! تهران در آشوب است! در میدان فلان پلیس 4 نفر را به ضرب گلوله کشته است! 50000 نفر در فلان پارک تجمع کرده اند!  و .... ! تلویزیون جمهوری اسلامی که چیزی نمی گفت!

کمرم درد می کرد. فکر می کردم : آره، خیابان انقلاب شلوغ بود. کتک هم که خوردم! نکنه خبریه؟! ولی نه! بقیه شهر اینجورها که شبکه های ماهواره ای می گفتند نبود. ولی همان جا هم .... خیابان انقلاب ... دانشگاه تهران .... ! چه خبره؟! سالگرد 18 تیر ماه : حمله به کوی دانشگاه تهران!

 

و چقدر بعد از آن گوشمان پر شد از جنبش دانشجویی، گروه فشار، عناصر تندرو، ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/موجیم که آسودگی ما ... ، لباس شخصی ها، دانشجو، دانشجو، دانشجو ....

 

کو جنبش دانشجویی؟! کو دانشجوها؟! موجیم که آسودگی ما عدم ماست؟! لابد مرده ایم پس! یادمان می آید؟!

 

بگذریم ....

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1385   توسط کاکائو  | 

     

       

11:50: شاید بین زمان نوشتن این پست با زمان ارسالش ساعتی فاصله باشد. ده دقیقه به پایان امروز ، 18 تیرماه ، باقی مانده است و فینال جام جهانی 2006 آخرین دقایقش را سپری می کند. در فاصله آغاز این پست تا اینجا، زین الدین زیدان ، در آخرین حضور رسمی خود در میادین فوتبال، به علت یک حرکت غیر ورزشی از زمین اخراج شد تا وداعی تلخ از چمن سبز داشته باشد. اگر شرایط به همین وضع پیش برود، بازی فینال به ضربات پنالتی کشیده خواهد شد و در صورت قهرمانی فرانسوی ها، زیدان، جام را به عنوان کاپیتان فرانسه بالای سر نخواهد برد.

11:59 : بازی به پایان رسید. ضربات پنالتی تعیین کننده قهرمان جام هجدهم خواهد بود.

 

بازی را در کنار تایپ کردن از کامپیوتر می بینم (فکر نکنم نیازی باشد بگویم کارت TV روی سیستمم نصب کرده ام. نه؛ فخری هم ندارد دیدن برنامه های IRIB ! مردم این روزها کارت رسیور نصب می کنند). آن قدر نتیجه برایم مهم نیست که چهارچشمی به مانیتور زل بزنم، ولی دیدن پنالتی ها جذاب است. دارد آغاز می شود :

 

ایتالیا 1 – 1 فرانسه

 

1)

ایتالیا : آندره پیرلو => گل

فرانسه : سیلوین ویلتورد => گل

2)

ایتالیا : مارکو ماتراتزی => گل

فرانسه : دیوید ترزگه => تیر دروازه ؛ گل نشد!

3)

ایتالیا : دنیله ده روسی => گل

فرانسه :  آبیدال => گل

4)

ایتالیا : آلساندرو دل پیه رو => گل

فرانسه : سانیول => گل

5)

ایتالیا : گروسو => گل

 

00:12 ، 19 آذر 1385 : ایتالیا قهرمان جام جهانی 2006 شد.

 

بهترین بازیکن بازی : آندره آ پیرلو

 

مبارک ایتالیایی ها و ایتالیا دوست ها باشد.

فرانسه ای که در میان بازی پاتریک ویه را (به علت مصدومیت تعویض شد)، تیه ری آنری (تعویض شد) و زین الدین زیدان (اخراج شد) را از دست داد و در ضربات پنالتی هم دروازه بان ضعیفی همچون فابین بارتز (او در تمام ضربات بر خلاف جهت توپ شیرجه زد) را در دروازه داشت، در ضیافت پنالتی ها موفق به نظر نمی آمد. هر چند تنها ضربه فرانسوی ها هم به دیرک دروازه خورد و جیان لوئیجی بوفون روی آن اثری نگذاشت.

چقدر حیف که زیدان بزرگ برای کسب همین مدال یادبود نایب قهرمانی جهان هم در آخرین حضور رسمی خود در میادین فوتبال بر سکوی افتخار قدم نگذاشت.

و اکنون نوبت ایتالیایی هاست که مدال های یادبود خود را دریافت کنند و ....

00:30 : فابیو کاناوارو جام جهانی را بالای سر برد.

 

چه مراسم با شکوهی!

 

جام هجدهم هم تمام شد . نقطه ، سر خط .... جام جهانی 2010، آفریقای جنوبی .

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1385   توسط کاکائو  | 

           

                  

متاسفانه (یا خوشبختانه) بعد از شکست ایران برابر پرتقال و نهایتا تساوی برابر آنگولا (که در مجموع به کسب مقام چهارم در جمع چهار تیم گروه چهار برای ایران منتهی شد) امکان اتصال به اینترنت فراهم نشد تا من هم، همچون خیلی های دیگر، کمی از غرهایم را به جان صفحات وب بزنم. خوب، ایران که کشورمان هست و .... بگذریم.

گذشته از ایران، من به شدت فوتبال تیم چک را تحسین می کردم که آنها هم علیرغم شایستگی و بازی های زیبا ، فدای غنا و ایتالیا شدند (غنا واقعا خوب بازی می کند ولی ایتالیا ....) و حتی از گروه خود صعود نکردند.

و اما لاله های نارنجی، هلندی های محبوب .... واقعا فکر نمی کنم کسی وجود داشته باشد که از آنها خوشش نیاید (مگر در برابر تیم محبوبش بازی کنند). هلندی ها بدشانس ترین تیم ملی دنیا را دارند و این آنها را مظلوم می نماید و مظلوم ها دوست داشتنی اند.

هلند به همراه آرژانتین از گروه C رقابتهای جام جهانی 2006 آلمان به مرحله یک هشتم نهایی صعود کرد و در این مرحله در برابر پرتقال قرار گرفت : برزیل اروپا! دقایقی پیش این بازی (بازی؟! جنگ!) به پایان رسید و .... هلند هم رفت!

هلند در پایان یک بازی پربرخورد که چهار کارت قرمز ( سهم هر تیم دو کارت بود) و فکر می کنم حدود پانزده کارت زرد (آخر حسابش از دستم در رفت!) با نتیجه یک بر صفر شکست خورد و با جام وداع کرد.

سیاست هایی که شطرنج وار به اجرا در می آیند و موفق هم می شوند را نمی توان تحسین نکرد؛ حتی اگر سیاستهای منفی ای باشند. "لوئیز فلیپه اسکولاری"، مربی زیرک برزیلی پرتقالی ها، بار دیگر خودش را نشان داد. در لحظاتی که تیم نه نفره پرتقال زیر فشار حملات تیم ده نفره هلند قرار داشت، بازی به صورت غیر محسوسی از سوی پرتقالی ها به سمت درگیری های فیزیکی رفت. اسکولاری دریافته بود که تیمش توان ایستادگی در برابر تیم جوان و با انگیزه هلند را که از بازیکنانی فنی نیز سود می برد را ندارد. پرتقالیها با خروج "کریستیانو رونالدو" به خاطر مصدومیت، توان زدن گلهای بیشتر را نداشتند و یک گل اختلاف هم فاصله مطمئنی با تیمی چون هلند نبود. بنابراین فیل بزرگ تیمش را به یک جنگ پارتیزانی فرا خواند. در سوی دیگر، هلندی های با شخصیت در تلاش برای برگرداندن نتیجه، در وضعیت روحی مناسبی نبودند؛ به خصوص که چندین موقعیت گل را از دست دادند و حتی توپ را به دیرک دروازه پرتقال نیز کوبیدند (آمار شوت به سمت دروازه در دقایق پایانی بازی 19 به 9 به نفع هلند بود!). در نتیجه هلندی ها به آسانی در دام نقشه اسکولاری افتادند و با درگیر شدن در جنگ پارتیزانی حریف، نظم و دقت حملاتشان را از دست دادند. و بدشانسی همیشگی شان نیز .... .

سیاست اسکولاری هر چند از نظر اخلاق ورزشی و روحیه جوانمردی به دور است، اما نقشه ای دقیق بود که نتیجه داد و چاره ای جز تحسین این موذی بدذات! را نداریم.

به هر حال، هلند هم رفت. در تیم های باقیمانده (به جز برزیل که سوگلی بوده و هست و خواهد بود) تنها علاقه به صعود آرژانتین دارم و چه خوب که برزیل و آرژانتین تا به فینال به هم نمی رسند.

ولی ..... آه .... هلندمان هم رفت!

 

 

پ ن: این جام جهانی، هر جور که باشد انگار اصلا حس جام جهانی نمی دهد. اصلا دلچسب نیست.قبول ندارید؟!

 

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1385   توسط کاکائو  | 

           

                     

درد، رنج، مشکل، تنهایی، سختی، .... ! واژه های آشنایی هستند. اما هر چقدر آشنایند، بیش از آن تلخند. تلخ! و ما چقدر از این واژه ها استفاده می کنیم! خود من، وقتی به خودم فکر می کنم، به خاطر کثرت استفاده از این کلمات از خود شرمنده می شوم. واقعا این همه تلخی از کجا می آید؟!

....

به جای این نقطه ها، چیزهای زیادی نوشتم و باز از پی دوباره خوانی اش، به دست back space از ثبت آنها گذشته ام. شاید دلیل این تردید در نوشتن، از یک سو تلخی های خودم باشد و از سوی دیگر دلایل زیاد وجود این تلخی که آدم را در آغاز حرف زدن از آن سردرگم می کند. اما خوب، اگر قرار است از این تلخی بنویسم، باید از جایی شروع کنم دیگر لابد!

 

شاید بهتر باشد از اینجا شروع کنم که در خود من یک دید نسبی گرایی وجود دارد و آن قدر بر این دید تزلزل آور (می گویم تزلزل آور چون چنین دیدی به سختی اجازه می دهد رویه آدمی منظم و مشخص باشد و با همین دید نسبی، این مساله هم خوب و هم بد است!) مصر هستم که گاهی خود را به کل تعمیم داده و نسبی گرایی را بر انسان غالب می دانم؛ حال این نسبی گرایی آگاهانه باشد یا ناآگاهانه.

حال این چه ربطی به تلخی دارد؟! خوب، همیشه در مقابل تلخی از شیرینی می گوییم ودر مقابل سختی ها،آسان گرفتن زندگی را ستایش می کنیم. وقتی پای این دید نسبی به میان می آید، ما آدمها بسته به حال خود، زندگی را سخت یا آسان می بینیم و باز هم با همین دید، عقاید مخالف را نفی می کنیم. هنگامی که در شادی ( و البته در کل در مقام یک ناصح – زیرا ناصح به هر حال باید امیددهنده باشد) به فردی غمگین و نالان از سختی ها می رسیم، از آسانی زندگی می گوییم. در چنین شرایطی همه چیز به سمت کاهش ناراحتی مخاطب می رود. سختی ها یا حاصل یک تصور اشتباهند، یا اگر به عنوان همدردی آنها را حقیقت بدانیم، حقایقی هستند که با آسان گرفتنشان به راحتی حل می شوند. از سوی دیگر اگر همین فرد امیدوار به سختی بر بخورد، در واکنش به ناصح خود، این بار از سختی زندگی گلایه می کند و زیر بار آن نمی رود (یا اگر خوشبین باشیم، به سختی می رود) که زندگی آسان است.

در این دید نسبی، حتی هنگامی که در شرایطی خنثی (که امکان وجودش صفر است؛ زیرا چیزی نداریم که دقیقا بین خوب و بد باشد. صفر مطلق در روح انسان تقریبا بی معنی است)، درباره سخت یا آسان بودن زندگی تنها بحث می کنیم، هر کدام را همان قدر که خوب/بد هستند، بد/خوب می دانیم!

 

 

پ ن 1: ادامه دارد

پ ن 2: درباره بحث نسبی بودن بیشتر نگفتم، چون خود من برای آن به نهایتی نرسیده ام هنوز!

پ ن 3: up date نکردن وبلاگ در یک هفته گذشته، از ننوشتن من نبود و از تخلخل در امکان ارتباط با اینترنت آب می خورد (البته اگر برای کسی چرایش مهم باشد!)

 

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1385   توسط کاکائو  | 

                      

                          

دوستم داره؟! .. آخ .. یه گلبرگمو کند. اینکه منو از شاخه چیدی کم بود٬ حالا داری پرپرم می کنی؟!

دوستم نداره؟! .. وای .. چه دردی داره. مثل این می مونه که تیغ به بدنم فرو کنن.

دوستم داره؟! .. آه .. کجایی مادر خاک که پناه دادی مرا در آغوش گرم سردت.

دوستم نداره؟! .. آییی .. چقدر این گلبرگمو دوست داشتم ..

دوستم داره؟! ...

دوستم نداره؟! ...

دوستم داره؟! ...

دوستم نداره؟! ...

دوستم داره؟! .. دیگه گلبرگی نمونده .. دارم تموم میشم.

دوستم نداره؟! .. آه .. بدرود همه ی دوستان من ... چه خواهید کشید اگر شما نیز اینگونه ...

دوستم داره؟! .. اوووه ٬ آره٬ خداجون٬ آره٬ دوستم داره٬ دوستم داره ...

آه .. تمام شد .. چه خوب که فهمید دوستش دارد .. چه شاد شد .. اگر گلبرگ دیگری مانده بود ...

... و گل مرد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1385   توسط کاکائو  | 

                          

                          

خوب .. ایران 3 بر 1  به مکزیک باخت. نیازی به گفتن و نوشتن من یا هیچ کس دیگر نیست. یک تیم و بالاتر از آن خواست یک ملت ، فدای خواسته های احمقانه و تصمیمات نادرست چند نفر شد.

عجیب نیست! در ایران امروز ما، هیچ کس برای چیزی به نام اجتماع و مردم و ملت ارزشی قائل نیست. همه انباشته از خودخواهی و تنها، در کنار یکدیگر زندگی می کنیم. حتی دیگر خواهان هم پس از چندی چاره ای جز این ندارند؛ چه دیگرخواهی در جماعت خودخواهان جز رنج چیزی ندارد. به علاوه در شهر دیوانگان، عاقل دیوانه است. خودخواه به چیزهایی که می خواهد می رسد و چون دارد تحسین می شود. بارها شنیده ایم "طرف عرضه داشت، زرنگ بود، فلان کار رو کرد. تو هم اگر عرضه داری، خوب بکن. نداری هم حرف نزن". خوب، تکلیف دیگرخواهان هم معلوم شد : چون عرضه ندارند، حرف نزنند!

یکی از ایرادهای بزرگ ایران امروز ما همین است. به جای ریشه کن کردن بدی، می خواهیم در بدی با بدی زندگی کنیم. جالب است که پس از ساعتی بحث با آنان که دیگرخواهیت را به سخره می گیرند در جواب اندیشه های انسانی تو در تعریف از فداکاری و از خود گذشتگی و اینها! با پذیرفتن حرفهایت، صدایشان را پایین می آورند، با نگاهی مشفقانه و راهنماگون و از بالا به پایین ( برخورنده اش می شود "عاقل اندر سفیه") تو را می نگرند و به مهربانی می گویند: "همه حرفهایی که زدی درست. همه اش دربست قبول. کمک خوبه، فداکاری خوبه، از خود گذشتگی خوبه ؛ ولی آخه با این چیزا که به جایی نمی رسی. تازه همه مردم خودخواهن. ارزش نداره واسشون این کارا رو بکنی. با آدم خودخواه باید خودخواه بود و ....". و بله، از دزد باید دزدید، سر کلاه بردار را باید کلاه گذاشت، به دروغگو دروغ گفت، به فحاش باید فحش داد و .... . هیچ کس هم یادش نمی آید به کسی که از دزد می دزدد، شاه دزد می گویند. تازه زرنگی اش! را هم تحسین می کنند. بخشش لغت ضعف است. "یعنی چی ببخشم؟! مگه کشکه؟! من حقمو می خوام!". این که در کدام فرهنگ واژگان مترادف و متضاد، بخشش را متضاد حق خواهی و حق طلبی آورده اند، نمی دانم.

مشکلات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و .... ما همگی چون یک کلاف سردرگم در هم پیچیده اند. حل آن هم با عمل در سطح جامعه ممکن نیست. اکبر گنجی امروز در گفتگو با رادیو صدای آمریکا گفت : "دموکراسی چیزی نیست که بخواهیم آن را در مدت کوتاهی در جامعه ایجاد کنیم. دموکراسی باید ابتدا در خانواده ها آموزش داده شود. اگر فلان کشور در دموکراسی موفق است به دلیل آن است که در از کودکی به فرد، در خانه و مدرسه دموکراسی آموزش داده می شود. اما در جامعه ایرانی، خانواده دیدی سلطه طلب دارد. ....". حال من می گویم نه فقط دموکراسی که باقی مشکلات هم باید پیش از هر چیز از درون خانواده ها حل شوند. اما امان از دور و تسلسل! پدر و مادری که خود، سلطه گری خانواده را آموخته اند، همین را آموزش می دهند. حاصل این خانواده، فرزندی دمکرات نیست (مگر به استثنا و تحت تاثیر محیط پیرامون؛ آن هم در سنین عقل). پدر و مادری که آموخته اند تنها راه موفقیت، خودخواهی است، کودکشان را به سوی همین دیدگاه تربیت می کنند. حتی اگر فرزند، به تبع ذات خود، ازخودگذشتگی و ایثار و دیگرخواهی را می دانست، به تهدید و تنبیه او را به راه راست! می آورند که این طریق پیروزی است!

 

بگذریم .... تیم ملی فوتبال ایران، امروز (در واقع بعد از ظهر دیروز) در نخستین دیدار خود در رقابتهای جام جهانی 2006 آلمان، با حساب  3 بر 1 مغلوب تیم ملی مکزیک شد. به انصاف که نگاه کنیم، در نیمه اول، بازی خوبی را از ایران شاهد بودیم و این تیم نه تنها بازی یک بر صفر باخته را به تساوی کشید، بلکه دو تا سه موقعیت خوب گلزنی را هم از دست داد. ولی در نیمه دوم .... خوب، اول از همه بازیکنان ایران پس از حضور پرتلاش خود در نیمه اول، در این نیمه از نظر قدرت بدنی برابر حریف کم آوردند. به علاوه گویی تیم ایران از ابتدای این نیمه به نتیجه تساوی رضایت داده بود و عملا تلاشی برای حمله نمی کرد. از سوی دیگر حضور بی اثر علی دایی که در نیمه اول هم به چشم می آمد، با کم تحرکی خط حمله ایران بیشتر به چشم می آمد. علی دایی در نیمه دوم تنها مرتکب سه خطا شد و یک پاس ناموفق هم به آندرانیک تیموریان داد که همین پاس اشتباه روی یک ضد حمله برای مکزیک تبدیل به یک موقعیت خطرناک روی دروازه ایران شد. علی دایی تا پایان بازی به همین حضور خود ادامه داد!

در ابتدای نیمه دوم، مکزیکی ها با تجربه نیمه اول، با احتیاط بازی را آغاز کردند. اما چون بازی خنثی ایرانی ها را دیدند، رفته رفته برفشار خود افزودند. درست در دقایقی که به نظر می رسید حضور بازیکنان جوان و سرعتی همچون رسول خطیبی، آرش برهانی و .... برای تحرک بخشیدن به خط حمله ایران و کاهش فشار مکزیکی ها لازم باشد، با اشتباه بزرگ خط دفاعی و دروازه بان ایران، تیم مکزیک به گل دوم رسید و دقایقی بعد نیز در حالی که ایران در شوک گل دوم بود، گل سوم را دریافت کرد. اگر گل دوم روی مجموعه ای از اشتباهات بازیکنان ایران به ثمر رسید، ابتدایی بودن گل سوم مکزیک، سطح پایین توان دفاعی ایران را آشکار کرد.

نکته جالب اینجا بود که لاولپه، سرمربی مکزیک، دو تعویض از سه تعویض خود را به دلیل مصدومیت بازیکنانش به اجبار انجام داد، ولی این تعویض ها در تسلط مکزیک بر بازی در نیمه دوم نقش موثری داشت. اما در سوی دیگر میدان برانکو ایوانکوویچ واقعا ضعیف عمل کرد. در واقع ایران در درجه اول به تصمیمات اشتباه سرمربی خود باخت. حال چه این تصمیمات از پشت پرده فوتبال ایران هدایت شوند یا خیر. اگر پشت پرده ای در کار نباشد که تقصیر تماما بر گردن برانکو است ؛ اما اگر پشت پرده ای را هم متصور شویم، باز هم تقصیر برانکو بیش از هر چیز و هر کس است؛ زیرا به این پشت پرده اجازه نفوذ در خود را داده است. خودخواهی دایی در ادامه حضور خود در تیم ملی نیز هرچند به سرشت ایرانی طبیعی می نماید ، اما حمایتهای بسیار از حضور همچنان وی در آستانه 37 سالگی غیرطبیعی به نظر می رسد. حضور ضعیف دایی، بر خلاف عرف معمول گزارشگران تلویزیون در عدم انتقاد از عملکرد وی، بالاخره صدای عادل فردوسی پور، گزارشگر این بازی را درآورد؛ البته در دقایق پایانی و اضافه کردن نام وحید هاشمیان که اتفاقا شاید به نوعی بهترین بازیکن ایران در این دیدار بود. (دایی در گفتگو با مازیار ناظمی، گوینده اخبار ورزشی که با آلمان اعزام شده است، خبر خداحافظی خود از تیم ملی را پس از پایان جام جهانی تکذیب کرد!)

از خط دفاعی و در مجموع سیستم دفاعی تیم ایران نیز چیزی نمی توان گفت که حاصلش جز افسوس و ناراحتی و خشم نیست.

 

از این دیدار و توضیح واضحات آن که بگذریم، بازی امروز تیمهای پرتغال و آنگولا، تیمهای هم گروه ایران در جام جهانی، که در پایان با نتیجه 1 بر صفر به سود پرتغال به پایان رسید، بیانگر این نکته بود که ایران، نه تنها در برابر پرتغال پرستاره و قوی، که در برابر آنگولا هم دچار مشکل خواهد بود. آنگولا در دیدار امروز خود، یک بازی قدرتی و خوب را به نمایش گذاشت. یادمان باشد که ایرانی ها، برابر تیمهای قدرتی به مشکل برمیخورند.

 

به هر ترتیب ما ایرانی هستیم و چاره ای جز امید موفقیت تیم ملی کشورمان را نداریم؛ حتی اگر از آنها ناراضی باشیم.

 

 

پ ن 1 : یکی از دوستان SMS داد که : " آشنا نداری تیم ملی زودتر برگرده ایران؟! " . به شوخی پاسخش دادم : " اگر آشنا داشتم، کاری می کردم اصلا برنگردد ایران! "

توصیه می شود برای ضربه زدن به دشمنان، این تیم را به اسرائیل، آمریکا یا انگلیس واگذار کنیم!!!

 

پ ن 2 : پیرو پس نوشت 1، برخلاف آنان که صرف حضور ایران در جام جهانی را کافی می دانند، باید گفت که اولا، اگر ایران ، در شرایط امسال به جام جهانی صعود نمی کرد، باید به همه چیزمان شک می کردیم و دوما، عدم حضور یک تیم در جام جهانی از حضور ناموفق و آبروریزی در جایی که نگاه جهان به آن است، آبرومندانه تر به نظر می رسد.

                      

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1385   توسط کاکائو  | 

                       

                     

بیش از ساعاتی به آغاز جام جهانی فوتبال نمانده است . جام جهانی 2006 آلمان! این روزها جو جام جهانی همه را گرفته است. تقریبا همه را ! بسیاری هستند – و کم هم نیستند – که نسبت به این رویداد کم توجه و بلکه بی توجه اند. حال یا واقعا برایشان اهمیتی ندارد یا از آن دسته ای هستند که خود را از طیف عموم جامعه جدا نگه می دارند و این جدایی را فضیلتی می بینند. همان روشنفکرنماهایی که فرهنگ پاپ را تقبیح می کنند. حال این که در دلشان واقعا چگونه هستند .... . این دسته یا واقعا این تفکر را برای خود ملکه کرده اند که هر چه مورد توجه عوام است، بو می دهد (!) یا اینکه در دل اینگونه نیستند و بی تفاوتیشان صرفا نمایشی است از نوعی  روشنفکرنمایی ! اما این که چرا این تفکر به هر حال وجود دارد، خوب، باید به زندگی آنها که به صورت کلاسیک و به نوعی از خواص بوده اند نگاهی انداخت. می گویم کلاسیک، چون در خواص مدرن ما همه جور نگرشی وجود دارد و البته این، اغلب از روی مصلحت است.

خواص کلاسیک ، افرادی هستند که وجه ممیز آنها از عوام تمام زندگیشان را تشکیل می دهد. در مثال شاید واضح تر بتوان گفت. انیشتین یک دانشمند بود و تمام زندگیش دانشش بود؛ و از همین دانشمند داستانهای بی شماری از بی توجهی به معاشرت اجتماعی، وضع ظاهری و حتی زمان شنیده ایم. احمد شاملو (شاعر) ، میلان کوندرا (نویسنده) ، بهرام بیضایی (نویسنده و کارگردان تئاتر و سینما) ، هربرت فون کارایان (موسیقی دان) ، نیوتن (فیزیکدان) و بی شماری دیگر، از آن دسته هستند که آنها را خواص می نامیم و از سوی دیگر آنها را از جامعه دور دیده ایم.

شاید مثالهایی از فعالیتهای اجتماعی این دسته، بر تمامیت این نظر خدشه وارد کند، ولی در نگرشی دیگر چنین فعالیتهایی نیز برای آنها حالتی خاص دارد و به طور عمده در آنها نیز از آن جنبه ممیز خود بهره برده اند. برای مثال انیشتین به عنوان یک دانشمند که فعالیتهای زیادی در زمینه استفاده از انرژی هسته ای داشت، پس از انفجار بمبهای اتمی هیروشیما و ناکازاکی، به یکی از سردمداران مبارزه با گسترش سلاحهای اتمی تبدیل شد و در این راه بیش از هر چیز از همین برجستگی علمی خود استفاده کرد.

نکته قابل توجه این است که عموما ویژگی های احساسی این افراد بسیار قوی و بدوی است. دلیل آن نیز شاید بیش از هر چیز به رشد یک جانبه آنها برمیگردد که باعث جلوگیری از تداخل ناخالصیها در احساساتشان شده است.

نکته دیگر این که این جدایی از عامه، از سوی قشر عوام پذیرفته و حتی گاهی ستوده شده و اغلب آن را طبیعی دانسته اند. یعنی عامه مردم پذیرفته اند که این دوری از ویژگی های قشر خواص است. با توجه به همه این موارد، طبیعی است که عده ای برای آن که در زمره این دسته در آیند و از سطح جامعه برجسته شوند، در صورتی که واقعا توانایی این کار را نداشته باشند، به تقلید چنین رفتارهایی بپردازند.

جالب اینجاست که این فلان نماها (جای "فلان" می توان کلمات زیادی گذاشت : روشنفکر، تماشاگر، هنرمند و ....) که اتفاقا در جامعه ایرانی به وفور یافت می شوند، اغلب از غالب این رفتارها جلوتر می زنند و اصطلاحا شورش را در می آورند! مثل هولیگان های فوتبالی که طرفداریشان از یک تیم، در نابودی (!) تیم حریف نمود می یابد.

قابل توجه است که خواص واقعی، عموما برای آن که جزو خواص باشند ، مقبولیتی عام دارند. ولی این فلان نماها، از آن جا که هر چیز مورد توجه عام باشد را اصطلاحا چیپ (cheap) و کم ارزش می دانند، حتی خاص بودن این خواص را هم زیر سوال می برند.

البته باید گفت این علاقه به برجسته شدن از سطح جامعه، کم و بیش در همه انسانها وجود دارد و تنها تفاوت آن مقدار این احساس و محدوده جامعه هدف است. همین موضوع، کار فلان نماها را مشکل می کند؛ چرا که هر از چند گاهی یک چیز مهجور که مورد ادعای آنها قرار گرفته است، از سوی عوام هدف گرفته می شود و ناگهان مقبولیتی عام می یابد. آنگاه است که باید بر اساس آن اعتقاد برائت از عام نگری، ذائقه شان را تغییر دهند. چیزی که حاصل این جریان است، بازی خنده داری است بین ارزش شمردن مد و ضد مد.

در مورد آن خواص مدرن نیز باید گفت با توجه به نیاز امروز جوامع به داشتن حداقلی از سطح گسترده آگاهی ها، تمرکز ویژه بر روی یک ویژگی خاص تقریبا غیر ممکن است. از سوی دیگر با توجه به نقش رسانه ها در قرار گرفتن این عده در زمره خواص، و علاقه همین رسانه ها به نظرات این افراد (که در حال حاضر عموما بیش از خاص بودن ، فقط معروف هستند) در موارد مختلف، آنها را وادار می کند که از علائق عمومی آگاه باشند و واقعی یا غیر واقعی خود را با علائق عوام هم سو نشان دهند. در چنین شرایطی است که سیاستمدار، اقتصاد دان، هنرمند و .... همه خود را (واقعا یا از روی مصلحت) به موضوعی مثل جام جهانی علاقمند نشان می دهند و در مورد آن اظهار نظر می کنند. البته در موارد مختلف این موضوع دیده می شود و گاهی نوبت یک ورزشکار است که در مورد مثلا سیاست اظهار نظر کند. آن هم نظری که اغلب مصلحت ایجاب می کند.

 

 

ولی گذشته از تمام اینها، نباید هنر، ورزش، سیاست و مقوله هایی از این دست را با افراد سنجید. این موارد به خودی خود جذاب هستند. جذاب؛ نه خوب یا بد. اصلا چون هر دو جنبه را دارند جذابند. زیرا از زندگی مشتق می شوند و خوبی و بدی و کلا وجود تناقض ها، اساس هستی است.

جام جهانی فوتبال نیز اکنون به معجونی از مسائل ورزشی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و .... تبدیل شده است و فارغ از خوبی و بدی ، جذابیت های آشکار و نهان بیشماری را برای همگان دارد.

از همه اینها گذشته، جام جهانی فوتبال، به عنوان یک رویداد بزرگ جهانی، جزیی از حافظه ماست. و در نهایت علاوه کنید بر همه اینها حضور تیم ملی یک کشور در این تورنمنت بزرگ را که تمامی ملت آن کشور را فارغ از تمامی عقاید سیاسی، اجتماعی و .... و تنها از روی فطرت (حب وطن خصلتی فطری است) به یکدیگر نزدیک می کند. مانند ما که در طول این جام، فارغ از تمامی مرزهای اعتقادی ، تنها نام ایران را فریاد می کنیم و با پیروزی تیم ملی کشورمان شاد و از ناکامی اش غمگین می شویم.  ....

 

نمی خواهم به شعار دادن بیفتم. برای شعار دادن، همین دو جمله کافی است :

                                       زنده باد جام جهانی ، زنده باد ایران !     

              

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1385   توسط کاکائو  | 

   

               

...من نباید بخوابم ، وگرنه یخ می زنم ... من نباید بخوابم ... وگرنه ... من نباید ... من ... من ... ا ا ا ...

(سه روز بعد)

# بیاین .. اینجاس .. یخ زده!!!

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1385   توسط کاکائو  |